مبارزه
مسلحانه
هم
استراتژی، هم
تاکتيک
نوشته
چريک فدايی
خلق رفيق شهيد
مسعود
احمدزاده
"تابستان
۱۳۴۹
خورشيدی"
حزب
و چريک، امر
سياسی و امر
نظامی
ما
نظريات دبره
را در مورد
رابطه حزب و
چريک، امر
سياسی و نظامی،
رد میکرديم.
از يکطرف ما
با تاکيد مائو
و جياپ در نقش
رهبریکننده
حزب کمونيست
در جنگ
مسلحانه تودهای
مواجه بوديم و
از طرف ديگر
رژی دبره به
ما میگفت که
پيشاهبگ
لزوماً حزب
مارکسيست-لنينيست
نيست؛ نيروی
چريکی نطفه
حزب است؛ چريک
خود حزب است.
ما از اين تضاد
اين نتيجه را
گرفتيم که پس
تز دبره
انحراف از
اصول اساسی
مارکسيسم-لنينيسم
است. اما در
سطور قبلی
نشان داديم که
چنين نيست و
ديديم که
مسئله بر سر
انکار نقش
پيشاهنگ
مارکسيست-لنينيست
نيست بلکه بر
سر اشکالی از
سازمان و عمل
انقلابی است
که تنها
پيشاهنگ با
توسل به آن میتواند
وظايف پيشاهنگ
را انجام داده
و به پيشاهنگ
واقعی خلق
مبدل گردد.
اما اين
سازمان نوين و
عمل نوين
چيست؟ و چرا
اين اشکال
نوين سازمان و
عمل ضروری شدهاند؟
قبل از هر چيز
بايد توجه
داشت که تز
دبره اساساً
بر اين واقعيت
متکی است که
عامل بقاء
سلطه
امپرياليستی
عمدتاً ماشين
سرکوب نظامی و
قهرآميز است و
همچنين بر اين
واقعيت متکی
است که شيوههای
ابقاء اين
سلطه هر گونه
مبارزه
رفرميستی را
نه تنها بیاهميت
کردهاند
بلکه ناممکن
ساختهاند.
دبره معتقد
است که رشد
جنبش انقلابی
به آن مرحله
رسيده است که
حلقه اصلی
مبارزه
انقلابی کنونی
را در آمريکای
لاتين مسئله
تصرف قدرت
سياسی، مسئله
درهمشکستن
ستون فقرات
سلطه
امپرياليستی
يعنی ارتش
تشکيل ميدهد.
بنابراين میگويد:
"امروز در
آمريکای
لاتين هر خط
مشی سياسی را
که به موجب
نتايجاش
مبين يک خطمشی
نظامی پيگير و
دقيق نباشد،
نمیتوان
انقلابی
دانست. " هر خطمشی
که مدعی
انقلابی بودن
است بايد يک
پاسخ عينی و
مشخص به اين
سئوال بدهد:
"چگونه میتوان
دولت سرمايهداری
را سرنگون
کرد؟ به عبارت
ديگر، چگونه میتوان
ستون فقرات آن
يعنی ارتش را
که پيوسته
توسط
ميسيونهای
نظامی آمريکای
شمالی تقويت میشود،
در هم شکست؟"
بدينترتيب
اگر کسی اين
مسئله را به
نحوی جدی در
برابر خود
قرار ندهد و
از حل آن طفره
رود، هر چند
در حرف لزوم
مبارزه
مسلحانه را
بپذيرد، انقلابی
نيست.
در
اينجااست که
تز اساسی دبره
مطرح میشود،
تزی که بايد
بيش از هر وقت
مورد توجه ما
قرار گيرد: راه
انقلاب کدام
است؟ آيا اين
حزب است که
بايد مبارزه
مسلحانه را
آغاز کند يا
خود مبارزه
مسلحانه است
که در جريان گسترش
و تکاملش، در
جريان بيش از
پيش تودهای
شدنش ارگانی میآفريند
که قادر به
رهبری همهجانبه
مبارزه
انقلابی تودهها
است؟ آيا اين
حزب است که
بايد شرايط
ذهنی را برای
مبارزه
مسلحانه
آماده کند يا
شرايط ذهنی در
خود مبارزه
مسلحانه به
وجود خواهد
آمد؟ کوشش
بايد مصروف
ايجاد يا
تقويت حزب
گردد يا تدارک
عملی مبارزه
مسلحانه؟
دبره میگويد:
"در تاريخ
مارکسيسم،
بدين سئوالات
پاسخی
استانداردشده
دادهاند.
پاسخی چنان
ثابت و
تغييرناپذير
که صرفاً
سئوال آن بدين
شکل در نظر
بسياری بدعتگذاری
جلوه خواهد
کرد. آن پاسخ
اين است که
نخست حزب بايد
تقويت شود.
زيرا حزب خالق
و هسته رهبریکننده
ارتش تودهايست.
تنها حزب طبقه
کارگر میتواند
خالق يک ارتش
توده ای واقعی
باشد، به
منزله ضامن يک
خط مشی سياسی
که بر بنياد
علمی قرار
دارد و قدرت
را به نفع
کارگران به
دست آورد."
اين
جواب کسانی
است که در
مرحلهای و به
عنوان وسيلهای
لزوم مبارزه
مسلحانه را میپذيرند.
البته نه حنای
رفرميستها که
لزوم مبارزه
مسلحانه را
مورد ترديد
قرار میدهند
ديگر رنگی
دارد و نه
پاسخ به آنها دارای
ضرورتی مبرم
است. اما
استدلال کسانی
که معتقد به
تقدم حزب بر
مبارزه
مسحانه، تقدم
کار سياسی بر
کار نظامی
هستند بر چه
پايهای
استوار است؟
دبره استدلال
آنها را در دو
قسمت ارائه میدهد:
۱_
"انعطافناپذيری
نظری". برای
دگرگون کردن
شالوده
اجتماعی امر
مهم نابودکردن
ارتش نيست
بلکه تسخير
قدرت دولت است.
قدرت دولت
روبناهای خاص
خود را دارد
(سياسی، قضائی،
حقوقی،
تأسيساتی و
غيره) که
نبايد با
ابزار سرکوبکنندهاش
اشتباه گرفته
شود... بر
نمايندگان
طبقات استثمارشده
و پيشاهنگ
آنها طبقه
کارگر است که
اين جنگ سياسی
و از جمله شکل
مسلحانه آن،
جنگ داخلی
انقلابی را به
انجام
برسانند. اما
يک طبقه به
وسيله يک حزب
سياسی
نمايندگی میشود،
نه به وسيله
يک دستگاه
نظامی.
پرولتاريا به
وسيله آن حزب
نمايندگی میشود
که مبين
ايدئولوژی
طبقهاش يعنی
مارکسيسم-لنينيسم
باشد. تنها
رهبری اين حزب
میتواند از
منافع طبقاتی
پرولتاريا
دفاع کند.
تا
آنجا که دخالت
در تعويض کل
شالوده
اجتماعی مطرح
است، ضروريست
که معرفتی علمی
بر جامعه با
تمامی
پيچيدگيهايش،
در تمام سطوح
آن (سياسی،
ايدئولوژيکی،
اقتصادی و
غيره) و توسعه
و تکامل آن
وجود داشته
باشد. اين شرط
به انجام
رساندن يک
مبارزه وسيع
در تمام سطوح
است. (و مبارزه
نظامی که تنها
يکی از سطوح
است) تنها در
زمينه يک
دخالت جامع در
تمام سطوح از
جانب نيروهای
تودهای بر
عليه جامعه
بورژوازی
دارای معنی
است. تنها حزب
کارگران بر
اساس يک فهم و
درک علمی از
شالوده
اجتماعی،
شرايط و اوضاع
و احوال موجود
میتواند
شعارها را،
اهداف را و
اتحادهايی را
که در مواقعی
لازم است،
تعيين کند.
خلاصه حزب
تعيينکننده
محتوی سياسی و
هدفی است که
بايد تعقيب
شود و ارتش
تودهای
صرفاً يک
وسيله است."
همچنانکه
نشان داديم
درست در زمانی
که دشواری
قضيه نه نظری
بلکه عملی و
مسئله حادی که
مطرح است نه
شناخت جامعه
بلکه تغيير آن
میباشد و
خلاصه موقعی
که کنه مطلب
در پيدا کردن
آن اشکال از
عمل و سازمان
قرار دارد که
بايد بدان
وسيله دست به
انقلاب زد، ما
با اين گفتهها
روبرو میشويم.
آيا اين
نشاندهنده يک
اشتباه اساسی
در درک تفاوت
فرم و محتوی،
درک اينکه حزب
سياسی،
بعنوان شکل
خاصی از
سازمان، خود
نيز يک وسيله
است، نمیباشد؟
درست در زمانی
که ارتش سرکوبکننده
عمدهترين
عامل بقاء
سلطه
امپرياليستی
است آيا اين
يک نوع عقبنشينی
سياسی نيست که
بگوئيم مسئله
عمده نابود
کردن ارتش نيست
بلکه تسخير
قدرت دولت
است؟ (۱۲)
در
شرايطی که
دقيقاً بايد
مشخص کرد که
کدام شکل از
عمل و سازمان
را بايد برای
مبارزه
برگزيد، آيا
گريز از تعريف
شکل عمده عمل،
يک نوع
رفرميسم
نيست؟ البته
درست است که "امر
مهم تسخير
قدرت دولت
است" ولی در
شرايط امروزی
شرط اساسی و
ضروری تسخير
قدرت دولت
مقابله با
ارتش و قدرت
سرکوبکننده
دولت
امپرياليستی
و نابود کردن
آن است. مسئله
اين نيست که
مبارزه
مسلحانه شکلی
از اشکال پر
تنوع مبارزه
است که در
شرايط خاصی و
با آمادگيهای
خاصی ضروری میشود
بلکه مسئله
اين است که
مبارزه
مسلحانه آن شکل
از مبارزه است
که زمينه آن
مبارزه همهجانبه
را تشکيل میدهد
و تنها در اين
زمينه است که
اشکال ديگر و
پرتنوع
مبارزه ضروری
و سودمند میافتد.
مسئله اين است
که آن ارگان
مبارزه طبقاتی
پرولتاريا يا
اگر اسمش را
بگذاريم حزب،
ارگانی که
واقعاً
پيشاهنگ خلق
باشد، ارگانی
که واقعاً
قادر به رهبری
مبارزه همهجانبه
تودهها
باشد، تنها در
خود مبارزه
مسلحانه میتواند
به وجود آيد.
دبره
میگويد: "هيچ
نوع معادله
متافيزيکی که
در آن حزب
مارکسيست-لنينيست
= پيشرو باشد وجود
ندارد". در
اينجا مسئله
بر سر انکار
محتوی يک حزب
پيشرو مارکسيست-
لنينيست نيست
بلکه بر سر
شکل خاصی از
عمل و سازمان
است . و بدين
ترتيب معادله
حزب مارکسيست-لنينيست
= پيشرو که در
يکطرف محتوی
مطرح است و در
طرف ديگر شکل
و صورت،
لزوماً يک معادله
کنکرت و تاريخی
است نه يک
معادله
لايتغير و
دائمی. تنها
در شرايط خاص
تاريخی است که
برای يک محتوی
اشکال خاصی
ضروری هستند.
بدين ترتيب
"صرفاً
ارتباطات و
همبستگيهای
ديالکتيکیای
بين يک وظيفه
معين - وظيفه
يک پيشرو در
تاريخ - شکل
خاصی از
سازمان،
سازمان حزب
مارکسيست
-لنينيست، وجود
دارد. اين بههمبستگيها
از تاريخ
پيشين ناشی
شده و بدان
وابستهاند.
احزاب در
اينجا، در روی
زمين وجود
دارند و تابع
سختگيريهای
ديالکتيک
زمينیاند..."
در اينجا دبره
به رد انعطافناپذيری
تاريخی میرسد:
انعطافناپذيری
تاريخیای که
با تکيه بر
تجربيات جنگ
تودهای و نقش
رهبری يک حزب
سياسی انعطافناپذيری
نظری را توجيه
میکند. کل
اين انعطافناپذيری
عليرغم تکيهاش
بر تجربيات
جنگهای تودهای،
به يک جدايی
ميان کار سياسی
و کار نظامی
منجر میشود.
اين جدايی در
آغاز يک جدايی
زمانی است.
يعنی معتقد بر
اين است که
تنها يک حزب
پيشرو میتواند
مبارزه
مسلحانه و جنگ
تودهای را
رهبری کند. و
اين حزب پيشرو
نه در خود
مبارزه
مسلحانه بلکه
در اشکال ديگر
مبارزه که
عمدتاً سياسی
و يا اقتصادی
و يا
ايدئولوژيک
هستند به وجود
خواهد آمد. در حقيقت
تکيه اينان بر
يک رشته پديدههای
صرفاً صوری در
تجربيات
جنگهای تودهای
نه تنها ميان
آنها و عمل
انقلابی،
ميان کار سياسی
و کار نظامی
يک جدايی واهی
به وجود میآورد
بلکه موجب
استنتاجات
غلط از خود
تجربيات جنگ
تودهای نيز میشود.
چه شرايط ويژهای
نه مبارزه
مسالمتآميز
نه مبارزه
صرفاً سياسی و
اقتصادی به
احزاب
کمونيست چين و
ويتنام اجازه
میدهد که به
پيشرو واقعی
مبدل شوند و
قادر به رهبری
جنگ تودهای
شوند. رژی
دبره به خوبی
نشان میدهد
چسبيدن به يک
رشته اشکال
عمل خاص ، که
تاريخ شرايط
کنکرت آنها را
مردود
شناخته،
چگونه يک جدائی
تاکتيکی بين
کار سياسی و
نظامی، بين
فراهم کردن
مقدمات جنگ و
خود جنگ را به
يک جدائی
استراتژيک
مبدل میکند.
رژی
دبره سئوال میکند:
"پيشرو تاريخی
به چه شکلی به
وجود میآيد؟"
و جواب میدهد:
"هر چه هست
وابسته است به
هر چه بود و هر
چه خواهد بود
وابسته است به
هر چه هست.
مسئله احزاب
آنچنانکه
امروز وجود
دارند،مسئلهای
است تاريخی.
برای پاسخ
دادن به آن به
گذشته بايد
نگريست." در
اينجا دبره با
ديدی
ديالکتيکی و
کنکرت به
شرايط تولد و
رشد احزاب چين
و ويتنام
اشاره میکند
و نشان میدهد
که چگونه بدون
آنکه اصلاً
مسئلهای چون
"انقلاب با
حزب يا بدون
حزب" مطرح
شود، اين
احزاب بزودی
خود را به
احزاب پيشرو
مبدل میسازند.
و جالب اين
نکته است که
تاريخ اين
احزاب هم نشان
میدهد که
آنها درست در
بطن يک مبارزه
واقعی و در
گير با کسب
قدرت سياسی،
توانستند خود
را به احزاب
پيشرو مبدل
سازند.
"يک
حزب توسط
شرايط تولد،
گسترش و
تکاملش ، طبقه
يا اتحادی از
طبقات که
نماينده آن
است و محيط
اجتماعی که در
آن تکامل
يافته مشخص میشود.
به منظور کشف
اينکه چه
شرايط تاريخی
ای کاربرد
فرمول سنتی را
بر مناسبات
حزب و چريک
اجازه میدهند
همان مثالها
را به ياد
بياوريم: چين
و ويتنام.
۱_احزاب
چين و ويتنام
از همان آغاز،
با مسئله استقرار
قدرت انقلابی
درگير بودند.
اين، نه يک
حلقه نظری
بلکه يک حلقه
عملی بود و
خيلی زود خود
را به شکل يک
تجربه زيانبار
و غمانگيز
جلوهگر ساخت.
حزب کمونيست
چين در ۱۹۲۱
متولد شد.
هنگاميکه
انقلاب
بورژوائی سون
ياتسن ... برتری
و تفوق پيدا
کرده بود از
همان آغاز کمک
مستقيم از
ميسيون شوروی،
منجمله
مشاوران نظامی
به رياست ژوزف
و بعد برودين،
دريافت کرد.
برودين به محض
ورودش آموزش
افسران
کمونيست چين را
در آکادمی
نظامی "
وامپوا "
سازمان داد که
بزودی به حزب
کمونيست
اجازه داد،
چنانکه مائو
در ۱۹۳۸ گفت
"اهميت مسائل
و امور نظامی
را بازشناسد".
سه سال بعد از
آنکه سازمان
يافت، تجربه
مصيبتبار
اولين جنگ
داخلی انقلابی
(۱۹۲۷ - ۱۹۲۴)،
قيام شهری و
اعتصاب
کانتون را که
در آن نقش
رهبریکنندهای
به عهده گرفت،
متحمل شد. حزب
اين تجربه را
جذب کرد و به
رهبری
مائوتسه تونگ
آن را به يک
فهم انتقاد از
خود مبدل ساخت
که منجر به
اتخاذ يک خط
مشی متضاد شد؛
حتی متعارض با
صوابديد
انترناسيونال
سوم يعنی خروج
به روستاها و
گسيختن از
کومينتانگ".
"حزب
ويتنام در ۱۹۳۰ به
وجود آمد و
فوراً قيامهای
دهقانی
سازمان داد که
به سرعت
سرنگون شدند؛
و در سال بعد
به رهبری هوشی
مين، در اولين
برنامه عملیاش،
خط مشی خود را
تغيير داد:
"تنها راه
آزادی مبارزه
تودهای
مسلحانه است".
جياپ نوشت:
"حزب ما زمانی
پديدار شد که
جنبش انقلابی
ويتنام در اوج
خود بود؛ از
آغاز رهبری
دهقانان را به
عهده گرفت و
آنها را به
قيام و استقرار
قدرت شورائی
دعوت کرد. پس
در مرحلهای
کوتاه در
مسائل مربوط
به قدرت
انقلابی و
مبارزه
مسلحانه آگاهی
يافت".
خلاصه
اين احزاب خود
را در چند سال
پس از تاسيسشان
به احزابی
پيشرو مبدل
کردند و هر
کدام با خط مشی
سياسی خاص خود
که مستقل از
نيروهای
اجتماعی بينالمللی
ساخته و
پرداخته شده
بود عميقاً با
مردم خود پيوند
داشتند.
۲_ در
جريان تکامل
بعدی، تضادهای
بينالمللی
اين احزاب را -
همچون حزب
بلشويک در
چندين سال قبل
- در راس
مقاومت تودهای
بر ضد
امپرياليسم
خارجی قرار
داد... مبارزه
طبقاتی شکل يک
جنگ ميهنی را
به خود گرفت و
استقرار
سوسياليسم با
اعاده
استقلال ملی
متناظر شد. اين
دو به هم
پيوند خوردند.
اين احزاب که
جنگ مردم بر
عليه خارجيان
را رهبری میکردند
خود را به
مثابه
پرچمداران و
پيشوايان سرزمين
پدری استحکام
بخشيدند... .
۳_
شرايط همين
جنگ آزاديبخش
احزاب معينی
را که بدواً
از دانشجويان
و بهترين
برگزيدگان
کارگران
ترکيب میشد
واداشت تا به
روستاها خروج
کنند و دست به
جنگ چريکی بر
عليه نيروهای
اشغالی بزنند.
پس آنگاه با
کارگران
کشاورزی و
کشاورزان
خردهپا يکی
شدند. ارتش
سرخ و نيروهای
آزاديبخش (ويت
مينه) به
ارتشهای
دهقانی که تحت
رهبری حزب
طبقه کارگر
قرار داشت،
مبدل شدند.
آنها در عمل
به اتحاد طبقه
اکثريت و طبقه
پيشرو دست يافتند:
اتحاد کارگری
- دهقانی. حزب
کمونيست در
اين مورد حاصل
و نيروی محرکه
اين اتحاد بود
و چنين بودند
رهبرانشان. نه
بطور مصنوعی
توسط يک کنگره
گماشته شدند و
نه به طريق
سنتی انتخاب
شدند بلکه در
جنگ سهمگين که
آنها به سوی
پيروزی
هدايتش میکردند،
آزموده و
آبديده شدند...
بدون
آنکه وارد
جزئيات شويم
بايد بگوئيم
که مقتضيات و
شرايط تاريخی
به احزاب
کمونيست
آمريکای
لاتين غالباً
اجازه ندادهاند
که بدين طريق
ريشه بگيرند و
يا تکامل يابند.
شرايط تاسيس
آنها و رشد
آنها، پيوند
آنها با طبقات
استثمارشده
آشکارا
متفاوت است.
هر کدام ممکن
است تاريخ خاص
خود را داشته
باشند. اما
آنها در اينکه
از بدو
تاسيسشان در
تجربه به دست
گرفتن قدرت،
به طريقی که
احزاب چين و
ويتنام داشتهاند،
زندگی نکردهاند،
مشترکند. با
قرار داشتن در
کشورهائی که
استقلال رسمی
سياسی داشتند
امکان رهبری
يک جنگ
آزاديبخش
ميهنی را
نداشتند و از
اينرو قادر
نبودند که به
اتحاد کارگری-دهقانی
دست يابند،
مجموعه بههمبسته
محدوديتهائی
که ناشی از
شرايط تاريخی
مشترک است.
"نتيجه
طبيعی اين
شرايط شالوده
معينی از رهبری
و احزاب است
مطابق با مقتضيات
و شرايطی که
در آن تولد
يافته و رشد
کردهاند.
انقلاب کوبا و
روندی که در
سراسر آمريکای
لاتين به
جريان انداخت
چشماندازهای
کهن را واژگون
کردهاند. يک
مبارزه
مسلحانه
انقلابی هر جا
که وجود داشته
باشد يا در
حال آماده شدن
باشد دگرگونی
سراسری
عمليات زمان
صلح را ايجاب
میکند."
وظيفه
انقلابيون
مارکسيست-لنينيست
چيست؟ اگر
احزاب
رويزيونيست و
رفرميست،
احزابی که
اصولاً ضرورت
مبارزه
مسلحانه را
انکار میکنند،
به کنار
بگذاريم
چندين راه
مطرح میشود.
اگر حزبی
ضرورت مبارزه
مسلحانه را
بعنوان راه
تعيينکننده
پذيرفته پس بايد
سازمان زمان
صلح خود را به
نحوی عميق و
اساسی دگرگون
کند. ديگر هيچ
جای آن نيست
که عمل
مسلحانه،
شاخهای از
فعاليتهای
حزبی گرفته
شود و نيروی
چريکی تحت
تابعيت يک
نيروی سياسی
قرار داده شود
که جدا از
مسائل نظامی و
جنگی باشد.
اگر
عملی اساساً
سياسی _ نظامی
است و اگر
کادرهای
جنگجو را همان
کادرهای سياسی
سابق تشکيل میدهند،
اين امر در
اساس بايد بر
ساختمان رهبری
و سازمان
تاثير کند. به
هر حال امر
مهم آن است که
نيروی چريکی
نه در جهت
اهداف
رفرميستی و نه
بعنوان شاخهای
از فعاليت حزبی
بلکه به عنوان
عمل سياسی-نظامی
که اساس و
محور مبارزه
را تشکيل میدهد
گرفته شود.
اما در برابر
نيروهای
انقلابی که در
برابر حزبی
قرار دارند که
رهبری
رفرميستی
دارد چه راهی
مطرح است؟ آيا
بايد کوشش خود
را صرف ايجاد
حزبی کنند (به
عنوان شکل خاص
از سازمان و
عمل) که در جريان
يک مبارزه
غيرمسلحانه
خود را به
پيشرو تبديل
کند و احزاب
رويزيونيست و
رفرميست را
منفرد کند و
شرايط را برای
مبارزه
مسلحانه
فراهم نمايد
يا اينکه خود
اين امور را
بايد در طی
مبارزه
مسلحانه
انجام داد؟ رژی
دبره نشان میدهد
که چگونه درک
نادرست از
شرايط جديد،
از شرايطی که
هر گونه
مبارزه مسالمتآميز
يا صرفاً سياسی
و صرفاً
ايدئولوژيک
را از اهميت
انداخته، از شرايطی
که احزاب سياسی
هيچگونه
پيوند عميقی
با تودهها
ندارند اتخاذ
يک رشته
تاکتيکهای در
حقيقت
رفرميستی
چگونه به
استراتژی
انقلابی خدشه
وارد میکند و
امر مبارزه
مسلحانه را به
ورطه فراموشی
میاندازد.
"اينک
چرخش کلاسيکی
که بسی تکرار
شده: يک
سازمان نوين
انقلابی بر
صحنه پديدار میشود.
در جستجوی
وجود قانونی و
سپس شرکت در
زندگی عادی
برای مدت زمان
معينی است،
برای آنکه
استحکام يابد
و نامی به هم
بزند و آنگاه
شرايط مبارزه
مسلحانه را فراهم
آورد. اما شاهد
باش که در
جريان عادی
زندگی سياسی
عمومی که صحنه
فعاليتهای
عادی آن میشود،
مستحيل میگردد
و به وسيله آن
بلعيده میشود."
...
"چشماندازهای
مبارزه
مسلحانه
ناپديد میشود.
نخست برای چند
ماه و سپس برای
سالها به
تاخير میافتد.
زمان با
تحولات و
تبدلاتش میگذرد
و يک گرايش
روزافزون
وجود دارد که
کشايش عمليات
جنگی را وسوسه
نفس، توهينکننده
به مقدسات،
نوعی
ماجراجويی،
يا هميشه پيش
از وقت
بنگرند...
مبارزين بايد
درک کنند که
دست به مبارزه
زدن در لحظهای
خاص اتحاد
مقدس سازمان
را نابود میکند،
در کار قانونی
بودنش تحريک میکند
و محرک سرکوبی
رهبرانش میشود.
خلاصه سازمان
سياسی خود هدف
شده است. به
مبارزه
مسلحانه دست
نخواهد زد چرا
که نخست بايد
صبر کرد تا
خودش را بعنوان
پيشرو استوار
سازد حتی اگر
چه در واقعيت
نمیتواند
تصديق موضع
پيشرو خود را
جز از طريق
مبارزه
مسلحانه
انتظار داشته
باشد. از
اينرو اين دور
باطل، مبارزه
انقلابی را
سالها به ستوه
آورده است. در
نتيجه بیفايده
است که جريان
مخالفی در قلب
سازمانهای
سياسی ايجاد
شود. عفونت
فرصتطلبی از
ميان نرفته،
هيچ، شديدتر
هم میشود".
رژی
دبره میگويد
در شرايطی که
"بدون مبارزه
مسلحانه هيچ
پيشرو کاملاً
تعريفشدهای
وجود ندارد"
ديگر وقت آن
گذشته که ما
با وابستگی
لفظی به
انقلاب و
مارکسيسم-
لنينيسم،
انقلابيون را
بشناسيم. بايد
از تقسيم
نيروها و کوششها
و منابع بر سر
جبهههای
ايدئولوژيکی
محض يا سياسی
محض بر حذر
بود، تا آنجا
که جنبش
انقلابی میتواند
تنها با يک
ديد قيامطلب
فعال شود.
کوششها بايد
مصروف تمرکز و
سازماندهی
سياسی-نظامی
شود. سياست
انقلابی اگر
بناست که رها
نشود بايد از
سياست محض جدا
شود. منابع
سياسی بايد
صرف سازمانی
شود که هم
سياسی و هم
نظامی است و
از حد مجادلات
موجود فراتر
رود". (*۴)
پس،
"جريان مخالف
بايد در پايه
ايجاد شود: در
سطح تودهها،
با عرضه کردن
راه ديگری که
در وسع
آنهاست. تنها
آنگاه رهبریهای
سياسی موجود
تغيير خواهند
يافت. در غالب
کشورهای
آمريکای
لاتين روند
درآوردن
انقلاب از وضع
فلاکتبارش،
از سطح مجالس
گفتگوهای
آکادميک، تنها
هنگامی میتواند
آغاز گردد که
مبارزه
مسلحانه شروع
شده و يا
بخواهد شروع
شود. به زبان
فلسفی،
پرابلماتيک
معينی پس از
انقلاب کوبا
از ميان رفته
است. يعنی
طريق خاصی در
طرح مسائل که
حاکم بر معنای
تمام پاسخهای
ممکن است، و
اين نه
پاسخها، بلکه
خود سئوالها
هستند که بايد
عوض شوند. اين
دستهبنديها،
يا احزاب
"مارکسيست-لنينيست"
در درون
پرابلماتيکی
عمل میکنند
که بورژوازی
تحميل کرده
است و آنها به
جای دگرگون
کردن آن در
استقرار
استوارتر آن
تشريک مساعی
کردهاند. در
باتلاق مسائل
مردود فرو
رفتهاند و
شريک جرم و
همدست
پرابلماتيک
فرصتطلبانه
شدهاند. جدال
بر سر تقدم يا
حفظ اداره
سازمانهای
چپ، جبهههای
انتخاباتی،
مانورهای
سنديکايی،
توطئهچينی
بر عليه اعضای
خود درگير
است. اين است
آنچه به سادگی
سياستبازی
ناميده شده
است. برای
فرار از آن
بايد زمينه را
به تمام معنی
کلمه عوض کرد".
بنابراين
در شرايط کنونی
"پافشاری اصلی
بايد بر گسترش
جنگ چريکی به
عمل آيد و نه
تقويت احزاب
موجود و يا
ايجاد احزابی
نوين . "
فعاليت شورشآميز
امروز فعاليت
سياسی درجه
اول است.
تجربه کوبا
نشان داد که:
"تحت شرايط
معينی امر
سياسی و امر
نظامی از
يکديگر جدا
نيستند بلکه
يک کل ارگانيک
را تشکيل میدهند
که از ارتش
تودهای مرکب
است، که هسته
آن ارتش چريکی
است. حزب
پيشرو میتواند
خود به شکل
کانون چريکی
وجود داشته
باشد. نيروی
چريکی نطفه
حزب است."
از
اين تجربه چه
میتوان
آموخت؟ چه
درسهايی به ما
میدهد؟ قبل
از آن که نتيجهگيری
کنيم خوب است
پارهای از
انتقادات را
که بر اين تز
وارد کردهاند،
مورد ملاحظه
قرار دهيم.
کلی
سيلوا میگويد:
"اين تئوری که
نيروی مسلح
نطفه حزب است،
بر اين فرض
مبتنی است که
تمام شرايط
فراهماند،
وقت آن نيست
که بر يک مبنای
حزبی به
سازمان دادن
بپردازيم" بر
خلاف اين لنين
گفت "که
هيچگاه برای
سازمان دادن
دير نيست".
دبره
نمیگويد که
تمام شرايط
فراهماند
بلکه میگويد
شرايط لازم
برای آغاز عمل
مسلحانه وجود
دارد و شرايط
کافی برای بسط
و تودهای شدن
عمل مسلحانه
در طی عمل رشد
خواهد کرد.
ثانياً در
اينجا مسئله
سازمان دادن
يا ندادن مطرح
نيست بلکه
مسئله ايجاد
آن سازمانی
است که مناسب
وظيفه تاريخی
پيشرو است.
گفته کلی
سيلوا نشان میدهد
که نظريات
دبره را درست
نفهميده، فیالمثل
میگويد: "اگر
دقيقاً به
کشورهای
آمريکای
لاتين نگاه
کنيم میبينيم
که اکثر آنها
پر از
سازمانهای انقلابی
کوچکند با
اختلافات
ثانوی که به
تنهائی
نيازهای يک
حزب را بر نمیآورد
اما اگر متحد
شوند چنين حزبی
را تشکيل
خواهند داد".
تنها درک
محدودی از
سازمان تنها
اعتقاد به
"اتحاد قبل از
عمل" میتواند
چنين نتيجهای
را به بار
آورد. نکته در
اينجاست که
درست اين عمل انقلابی،
عمل مسلحانه
است که شرايط
را برای اتحاد
واقعی و
ثمربخش اين
سازمانهای
کوچک فراهم میکند
ببينيم دبره
چگونه مسئله
اتحاد نيروهای
انقلابی را
نگاه میکند:
"به دلائل
اصولی و فوری
جبهه مسلحانه
يک ضرورت است.
هر جا که
جنگجو خط مشی
تعالیيابنده
را دنبال کرده
است، هر جا که
نيروهای تودهای
به اضطرار
پاسخ مساعد
دادهاند،
آنها به سوی
ميدان
مغناطيسی
اتحاد رهسپار
شدهاند. در
جاهای ديگر
پراکنده و
ضعيف گشتهاند،
چنين مینمايد
که وقايع نياز
به تمرکز
کوششها را بر
سازمان دادن
عملی مبارزه
مسلحانه و
ناظر بر تحصيل
اتحاد بر اساس
اصول
مارکسيستی-لنينيستی
را نشان میدهند".
همين
درک نادرست از
مسئله سازمان
در مورد رفقای
کوبائی،
سيمون توره و ...
نيز به چشم میخورد.
اين امر که در
کوبا
اتحادهائی
صورت گرفت و
سازمان سياسی
جنبش ۲۶ ژوئيه را
تشکيل داد و
نيز اتحادهای
ميان اين جنبش
و سازمانهای
ديگر قبل از
آغاز عمل
مسلحانه به
وجود آورد و در
نتيجه اين يک
سازمان سياسی
بود که کانون
چريکی را به
وجود آورد،
("رژی دبره و
تجربه کوبا"
سيمون توره و ...)
به نظر من تز دبره
را که کانون
چريکی نطفه
حزب است و
سازمان دادن
عمل مسلحانه و
خود عمل
مسلحانه است که
میتواند
اتحادهای
واقعی را به
وجود آورد،
نقض نمیکند.
سازمان يا
جبههای که
مورد نظر رفقای
کوبائی است
عملاً يک
سازمان يا
جبهه سياسی-نظامی
بود که برای
تدارک عمل
مسلحانه و
آغاز قيام
تشکيل شده بود.
و آنگاه
مبارزه
مسلحانه که
شروع شد بقاء
جبهه را بر
مبنای يک خط
مشی انقلابی
ممکن ساخته و
از جبهه يک
پيشرو واقعی
به وجود آورد.
شايد حتی نظر
دبره اين
نباشد که مشتی
مرد صرفاً با
به کوه رفتن و
جنگيدن میتوانند
يک انقلاب ب