درباره تئوری مبارزه مسلحانه

 

 

تقدیم به شهدائی که در راه تحقق آرمان های

سازمان چریک های فدایی خلق ایران

جان باختند.

 

 

 

 

 

 

از انتشارات چریک های فدایی خلق ایران

مرداد 1358

 

 

 

 

 

 

پيشگفتار

حکومت سر نیزه و جنبش خود به خودی توده ای

"شکوفائی سرمایه داری ایران در عصر امپریالیسم!!"

"اپورتونیستها و شیوه اصلی مبارزه"

"طرح مجدد مسائل کهنه شده از طرف اپورتونیستها"

"مسئله حزب"

"پایان سخــن"

توضیحات

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیشگفتار

 

امروز تئوری "مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک" که طی سالیان دراز و در سخت ترین شرایط مبارزه، رهنمود عمل سازمان چریکهای فدائی خلق ایران بوده و به چریکهای فدائی خلق کمک کرد تا پرچم مبارزه ی طبقه کارگر و مبارزه ی ضد امپریالیستی خلق را برافراشته نگهدارند، از هر سو مورد حمله ی اپورتونیستهای بی عمل قرار گرفته است، همانهایی که برای اثبات وجود خود ناگزیرند راه چریکهای فدائی خلق را نقی کنند، چرا که خود عملی نداشته اند تا با تکیه بر آن، اظهار وجود کنند. درچنین شرایطی وظیفه ی چریکهای فدائی خلق این بود که با مبارزه ی ایدئولوژیک فعال این اپورتونیستها را که پیش از آن هم در نزد خلق رسوا بودند، رسواتر کند و از جنبش طبقه ی کارگر طرد نموده تا امر سازماندهی مبارزات طبقه کارگر و خلق با سهولت هرچه بیشتر انجام شود. ولی متاسفانه اپورتونیسم حاکم بر مرکزیت سازمان اجازه ی انجام به موقع چنین وظایفی را نداد.

 

چندی پیش جزوه ای تحت نام "پیش به سوی مبارزه ی ایدئولوژیک" از طرف مرکزیت سازمان انتشار یافت که در واقع نه یک مبارزه ی ایدئولوژیک با اپورتونیسم، بلکه خود محرکی بود برای اپورتونیستها که حمله ی خود را به چریکهای فدائی خلق و به تئوری انقلابی آنها شدت بخشند. در واقع این شلیک تپانچه برای آغاز حمله ی جدید بود و اپورتونیستها هم این علامت را به خوبی شناخته و همانند اسلافشان هر یک به شیوه ی مختص خود به رد مباررزه ی مسلحانه پرداختند و در این بین هواداران صدیق ولی بی خبر از اوضاع سازمان که محتوای جزوه را درک نکرده بودند و انتظار داشتند تا مرکزیت پس از انتشار جزوه و پاسخ اپورتونیستها به دفاع از خط مشی سازمان برخیزد، دیدند که که مرکزیت چگونه تنها نظاره گر صحنه ی هجوم شده و با سکوت خود این توهُم را به وجود آورد که گویا اپورتونیستها راست می گویند!؟ حقیقت این بود که مرکزیت اپورتونیست در عمل با عقب نشینی از مواضع تئوری مبارزه ی مسلحانه سخن اپورتونیستها را تصدیق کرد و با سخنانی درگوشی، آرام آرام، کادرها و هواداران را برای رد تئوری مبارزه ی مسلحانه آماده نمود ... .

 

در چنین شرایطی دیگر برای چریکهای فدائی خلق جای سکوت باقی نمی ماند و آنها باید شخصاً و جُدا از رهبری اپورتونیست سازمان پا به میدان مبارزه ی ایدئولوژیک بگذارند. نوشته ای که پیش روی شماست، شاید بتواند مقدمه ای باشد برای مبارزه ی ایدئولوژیک وسیعی که چریکهای فدائی خلق باید برعلیه اپورتونیستها به پیش برند.

امروز امپریالیسم برای سرکوب جنبش انقلابی خلق ما به توطئه چینیهای گوناگون مشغول است و این جنبش را از مواضع تئوریک، سیاسی و نظامی زیر هجوم خود گرفته است و امیدواراست که بتواند بار دیگر رژیم دلخواه خود یعنی رژیم اختناق و استبداد را بر مردم ما تحمیل کند. خلق ما و در رأس آن طبقه کارگر و پیشاهنگانش باید برای پیشبرد انقلاب رهائی بخش میهنمان در هر سه زمینه ی تئوریک، سیاسی و نظامی آماده و برپا باشند، در غیر این صورت فاجعه ی بزرگی ببار خواهد آمد.

جنبش خلق ما در این شرایط از بیرون و از درون زیر ضربات متعددی قرار گرفته است که در این جا بررسی همه ی آنها مورد نظر ما نیست، فقط می خواهیم به اختصار ضرباتی را که اپورتونیستها در داخل صفوف روشنفکران طبقه کارگر به این جنبش وارد می کنند و نتایج عملی آن را، بررسی کنیم و از انقلابیون پرولتری بخواهیم با هوشیاری علیه این اپورتونیسم مبارزه کنند.

پس از آنکه در سال ۴۹ مبارزه ی مسلحانه توسط سازمان چریکهای فدائی خلق ایران، با تکیه به تئوری جمع بندی شده در کتاب "مبارزه مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک" آغاز گردید، در فواصل زمانی مختلف مورد هجوم اپورتونیستهای رنگارنگی قرار گرفته که امروز به اتفاق هم، دسته ی کُری را تشکیل داده اند که تفاوت زیر و بم صدایشان تنها باعث هارمونی بیشتر این دسته کُر شده است.

اولین دسته اپورتونیستها محافل سیاسی کاری(1) بودند که در رأس آنها حزب توده قرار داشت که از همان آغاز مبارزه ی مسلحانه ضمن ستایش مزورانه ی دلاوری "چریکها" از آنها می خواست که اگر به "اصالت" مارکسیسم ـ لنینیسم که این گونه مبارزه را رد می کند رحم نمی کنند، لااقل به جوانی خودشان رحم کنند و دست از این مبارزه بکشند و احیاناً به صفوف "رزمنده ی حزب توده" بپیوندند.

 

امروز هم اینها همان حرفها را تکرار می کنند و خوشحالند که گویا واقعیات، سخنانشان را تأئید کرده است. ولی به نظر ما اپورتونیستهای حزب توده امروز خطرناکترین دشمنان تئوری انقلابی پرولتاریا نیستند، گرچه عده ای و از آن جمله سازمان پیکار، می خواهند امروز آنرا خطرناکترین دشمن تئوری انقلابی پرولتاریا جا بزنند و مضرات چندی برای آن برمی شمارند که عبارتست از نمایندگی به اصطلاح "بورژوازی لیبرال"، ناقل "سیاستهای سوسیال امپریالیسم شوروی" به جنبش و"اپورتونیسم بیکران و تاریخی". لذا مبارزه با آنرا نخستین وظیفه مبارزه ی ایدئولوژیک درون سازمانهای پرولتری می دانند. بنظر ما خطر اپورتونیسم حزب توده امروز این اهمیت را ندارد و این حضرات برای آنکه نظر مبارزین را از خطر اصلی یعنی وجود خودشان منحرف کنند، آن را بیش از آنچه هست، بزرگ می کنند. حزب توده حامل همه ی آن چیزها و همه ی این خطراتی که می گویند، هست. ولی در اثر مبارزات جدی مشی انقلابی مخصوصاً از طرف سازمان چریکهای فدائی خلق ایران از سال ۴۹ به بعد در نظر توده ها، رسوا و بی حیثیت شده و اگر امروز می بینیم که باز این حزب میرود تا "حیثیتی" کسب کند، به دلیل نفود اپورتونیسمی است که "رفقای پیکار"(2) شاخصترین و خطرناکترین جلوه آن را درجنبش کمونیستی ما بروز می دهند.

گروههای تشکیل دهنده سازمان چریکهای فدائی خلق ایران چه در تبریز، تهران و مشهد از سالهای ۴۹ ـ ۴۶ که واقعا "مهمترین خطر جبهه ی پرولتاریا، حزب توده بود، به مبارزه ی ایدئولوژیک بی امانی با آن پرداختند و یکبار و برای همیشه حساب جنبش کمونیستی را از حزب توده که تا آن زمان حتی درنظر صدیقترین مبارزین کشور ما نیز به عنوان وارث، "هر چند ناخلف" نهضت کمونیستی تلقی میشد، تصفیه کردند. تحلیل گروهها ی تشکیل دهنده سازمان نشان داد که این حزب هیچگاه نه حزب پرولتاریا بوده و نه حزب مارکسیست ـ لنیینست. و در نتیجه این تحقیقات در کتاب "م. م. هم ا. هم ت." منعکس شده و رفیق مسعود احمدزاده مخصوصاً برای نشان دادن اهمیت و دشواری این مبارزه ایدئولوژیک تذکر میدهد که اگر مبارزه با رویزیونیسم در سطح جهانی شکل نگرفته بود، ما نمیتوانستیم در سطح ملی به این موفقیت ایدئولوژیک نائل شویم(3) و دیگر لازم نیست در این جا توضیح دهیم تا آن زمان تأثیراین حزب حتی در نیروهای انقلابی مخالف با سیاستهای حزب، تا چه حد بود و شعارهائی نظیر "احیای حزب توده" و "تصحیح انحرافات حزب توده" چگونه حتی در میان انقلابیون صدیق جذبه داشت.

البته اینکه امروز میگوئیم حزب توده خطر عُمده نیست و این حزبی است که برای توده های خلق رسوا شده به این معنی نیست که در آینده نیز ضرورتاً چنین خواهد بود. میدانیم که کشور ما کشوری است وابسته و زد و بندهای امپریالیستی در سطح بین اللملی در سرنوشت آینده آن، مادام که توسط پرولتاریا و متحدینش مستقل نشده، گاه تأثیر تعییین کننده خواهد داشت و میدانیم که حزب توده از حمایتهای خارج از مرز کشور برخوردار است. چه بسا که روزی با توجه به سازشها و جو بین اللملی و موقعیت داخلی، وضعی به وجود آید که بورژوازی وابسته به امپریالیسم برای حفظ موجودیت خود ناگزیر باشد به این حزب متوسل شود. همچنانکه در بسیاری از کشورها، برای فریب توده ها، احزاب رویزیونیستی را قانونی اعلام کرده و در کابینه ها شرکت میدهند تا بدین گونه از آنها همچون وسیله ای در مقابل جنبش خلق سود جویند. در آن زمان مسلماً باز این حزب به خطر عُمده تبدیل خواهد شد، ولی در حال حاضر این حزب با رسوایی تمام به ریزه چینی خوان "حزب جمهوری اسلامی" نشسته و حتی از ادعاهای دیرینه ی خود دائر بر کمونیست بودن و تنها "حزب طراز نوین طبقه ی کارگر" بودن، به طور ضمنی صرف نظر کرده و حتی می توان گفت که به یک عبارت در خارج از نهضت طبقه ی کارگر و خارج از نهضت خلق قرار گرفته، آن را دشمن اصلی داخل جبهه ی پرولتاریا دانستن نادرست است، که یا از نادانی سرچشمه میگیرد و یا آنچنان که ما در مورد "رفقای پیکار" تصور می کنیم از زیرکی بیش از حد است.

 

ولی به نظر ما خطرناک ترین این اپورتونیست ها، همان "رفقای پیکاری" و دست نشاندگانشان که در رهبری سازمان چریکهای فدائی خلق ایران رخنه کرده اند، می باشند.

"رفقای پیکار" که از سابقه ی مبارزاتی درخشانی برخوردارند، مخصوصاً به این افتخار میکنند که توانسته اند با "برخورد ایدئولوژیک خلاق" یک سازمان سیاسی نظامی را به یک سازمان منتظر تشکیل حزب تبدیل کنند. اینها در تئوری انقلاب دستکاری بزرگی کردند و یا اگر به زبان خودشان سخن بگوئیم، آن را "بسط داده اند". اینها تئوری مبارزه ی مسلحانه را در اطلاعیه خود (مهر ماه سال ۵۷) به این صورت رد کردند: "در اسفند ماه ۵۶ طی پیامی به اطلاع رساندیم که پس از طی یک دوره مبارزه ی ایدئولوژیک درون سازمانی و با اتکاء به آموزشهای مارکسیسم ـ لنینیسم، مشی سازمان از مشی چریکی (مبارزه ی مسلحانه پیشتاز) به مشی توده ای ـ انقلابی تغییر یافته است" و البته این اطلاعیه مملو از اتهاماتی بی اساس به تئوری مبارزه ی مسلحانه است، بدون اینکه این اتهامات را اثبات کنند. و تاکتیک زیرکانه ای هم که به کار بُرده اند این است که توضیح دیگری در مورد آن منتشر نمی کنند، تا کسی نتواند مشتشان را باز کند. اینها فقط رد تئوری مبارزه ی مسلحانه را اعلام میکنند، بدون آنکه دلایلی در این زمینه ارائه دهند.(4) البته برای آنکه افکارعمومی را بفریبند از جانبازی شهدا نیر به موقع تقدیر میکنند. ولی اگر در تئوری خود پیگیر بودند، معلوم میشد که مطابق تئوری آنها این شهدا خیانت جبران ناپذیری به پرولتاریا کرده اند وبیش از ۸ سال یک "مشی انحرافی" را بر نهضت کمونیستی ما (یعنی "رفقای پیکار") مسلط نمودند، ولی نباید از اینها آن قدر صداقت خواست که لااقل حرفشان (نمی گوئیم عملشان) با تئوریشان تطبیق کند.

این "رفقای پیکار" در عین اینکه آن "خدمت بزرگ" را کرده اند و نهضت پرولتاریا را متوجه فقدان حزب طراز نوین طبقه ی کارگر نمودند!! "خدماتشان" به همین جا ختم نشده، علاوه بر پرولتاریا به بورژوازی وابسته نیز خدمت بزرگی کرده اند، یعنی قسمتی از آن را و مخصوصاً آن قسمتی را که امروز از نظر سیاسی فعالتر است، غُسل تعمید داده و با نام بورژوازی لیبرال(5) که اصطلاح شرمگینانه ایست برای بورژوازی ملی، مفتخر نمودند و برای آنکه توده ها در شناخت ماهیت طبقاتی دولت کنونی و وضعیت سیاسی کشور کاملا سردر گم شوند، برای حزب توده هم پایگاه بورژوا لیبرالی قاثل شده اند. آنها در "اطلاعیه ی مهر ماه ١٣۵7بخش مارکسیست ـ لنینیستی سازمان مجاهدین خلق ایران" می نویسند: "سازمان ما هم چنین دارودسته ی کمیته ی مرکزی را به عنوان نماینده و کارگزار رویزیونیسم معاصر، ... و به مثابه ی ستون پنجم بورژوازی لیبرال در درون جنبش کمونیستی ارزیابی نموده و ..." .

 

ببینیم اینها پس از آنکه با آن همه ریاضت و سیر و سلوک برای چندمین بار مدعی دستیابی به مارکسیست ـ لنینسم واقعی شدند، چگونه در جریان عملی مبارزات توده ها، آن هم در شرایطی که به قول خودشان سیل خروشان توده ای همه چیز را در راه خود جارو میکند، شرکت می نمایند و کدام برنامه و شعار عملی را به نهضت ارائه میدهند. در اعلامیه "کودتای نظامی آخرین حربه ی رژیم تبهکار شاه" در تاریخ آبان ۵۷ به مردم میگویند: "شعار اصلی باید سرنگونی رژیم سرمایه داری وابسته به امپریالیسم شاه خائن و استقـرار جمهوری دمُکراتیک خلق یعنی تشکیل حکومت زحمتکشان و دیگر نیروهای خلقی جامعه به رهبری طبقه ی کارگر از طریق قیام و مبارزه مسلحانه توده ای باشـد".

در این جا می بینیم که آنها شعار استراتژیک جنبش را به وضوح مطرح میکنند، لیکن هیچ راهی برای تحقق آن ارائه نمیدهند و کوشش در جهت تحقق آن را منوط به ایجاد حزب میکنند که البته برای ایجاد حزب نیز راهی ارائه نمی دهند، پس به طریق اولی شعار استراتژیک در پرده ای از ابهام میماند و مثل همیشه وسیله ای برای فریب توده ها میگردد. ببینیم در ادامه ی مطلب چه میگویند: " برای کسب پیروزی واقعی در این مرحله برقراری یک جمهوری آزاد و مستقل ضرورت دارد که طبقه کارگر رهبـری انقلاب را به دست داشته باشـد." (اعلامیه ی کارگران مبارز، اعضای سندیکای مستقل بافنده، سوزنی و کشباف ۵/۱١/۵٧). و باز میگویند: "اما برای پیشبرد این مبارزات و انجام این وظایف احتیاج به حـزب مستـقل و پیشرویی است که دارای جهانبینی طبقه کارگر بوده و از منافع آن در جریان مبارزه دفاع نماید. این حزب که متشکل از بهترین و آگاه ترین عناصر طبقه کارگر و روشنفکران انقلابی نماینده اوست، وظیفه رهبری مبارزات طبقه کارگر را در همه اشکال آن عُهده دار میباشد"(همان جا).

 

وقتی راه تحقق شعار استراتژیک روشن نگردد و وسائل رسیدن به آن مبهم و راه رسیدن به این وسایل خود مبهم تر باشد، پس مسئله ی اصلی پا در هوا مانده و سیر منطقی جریان چیزی بیش از این نیست. آنها در "نامه ی سر گشاده ای به امام خمینی" در۲۴/١/۵۸ نیز از خمینی به عنوان رهبر قیام مبارزات ضد امپریالیستی حتی پس از پیروزی قیام صحبت میکنند. این همه آشفتگی را چگونه میتوان توجیه کرد؟ چگونه در شرایطی که حزب تشکیل نشده و هژمونی آن در نهضت تأمین نگردیده بود، به توده ها سفارش میکردند شعار جنبش باید جمهوری دمکراتیک باشد و امروز هم لاف میزنند، ما از همان آغاز شعار درست را دادیم. مگر شعار درست در هر مرحله ای آن شعاری نیست که وسائل تحقق اش مهیا باشد، یا لااقل عنوان کننده ی شعار بتواند راه نیل به آن را ارائه نماید؟ شما خود چند ماه پس از آنکه شعار میدهید، هنوز خمینی را رهبر انقلاب میدانید. نکند توقع دارید یا لااقل توقع داشته اید که خمینی شعار جمهوری دمُکراتیک خلق را برای شما تحقق بخشد؟ آیا وظیفه ی شما این نبود که با درنظر داشتن آن شعار استراتژیک، چنان شعارهای تاکتیکی ئی مطرح کنید که در شرایط هژمونی خُرده بورژوازی (بنا به تحلیل خودتان) بر رهبری نهضت بتوانید پرولتاریا را لااقل یک گام کوچک به خدمت استراتژی ئی که بنا به قول خود شما تحقق آن منوط به تأمین رهبری پرولتاریا در نهضت میباشد، نزدیک کنید؟

 

حاصل این همه گنده گویی و شعارهای دهن پُرکُن در عمل چیست؟ هیچ، بی عملی کامل. اینان شعارهایی ارائه میکنند که مطابق با دیدگاهشان قابل تحقق نیست و در نتیجه از ساده ترین وظایف که تعیین تکلیف مبارزات روزمره ی خلق است، شانه خالی میکنند. بدین ترتیب است که این مدعیان تشکیلات دادن به پرولتاریا که مهمترین وظیفه همه مارکسیست ـ لنینست ها را در شرایط کنونی ایجاد حزب میدانند، به منظور ایجاد تشکلهای کارگری برای خود فقط وظیفه ی صدور یک دستورالعمل را می شناسند، همان طور که در مقاله ی "هسته سیاسی کارگری و وظایف آنها" (کارگر به پیش شماره 3 ص ۲۸ـ۱۹) به کارگران میگویند که چگونه باید هسته های کارگری تشکیل دهند و با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و به یکدیگر اطلاعات بدهند. و همه اینها را بدون شناختن هیچ گونه وظیفه ای برای سازمانی که در حال حاضر مدعی "انقلابی ترین سازمان جنبش کمونیستی" است، عنوان میکنند و جالب اینکه این هسته ها نیز تمام وظایف را دارا میباشند، جز وظیفه ی مبارزاتی. این مقاله به خوبی نشان میدهد که این مدعیان سازماندهی پرولتاریا حتی در زمینه ی سازماندهی، که ظاهراً آن را رشته ی تخصصی خود میدانند، تا چه حد اسیر جریان خودرو و خود به خودی هستند. چه چیز سلامت ایدئولوژیک و مبارزاتی این هسته ها را تضمین میکند؟ اگر این هسته ها بدین صورت پدید آیند، بدون اینکه هیچ نظارت ایدئولوژیکی و هیچ گونه معیار تشکیلاتی و عضوگیری حساب شده از طرف یک سازمان با سابقه مبارزاتی در کار باشد و تنها قضاوت خود کارگر راجع به خودش باشد، آیا چنین هسته هایی قادر خواهند بود که با پیوستن به یکدیگر حزب طبقه کارگر را بوجود آورند؟ آیا همین هسته ها، نا آگاهانه به منجلاب هایی برای رشد اپورتونیسم، خُرده کاری، دسته بندی و گروه گرایی و فراکسیون بازی تبدیل نمی شوند؟ این است سازمانی که اپورتونیستها میخواهند به وجود آورند؟ تشکیلات پرولتاریا باید به وجود بیاید، ولی تنها با نظارت دقیق سازمانهایی متشکل از انقلابیون حرفه ای و با معیارهای کمونیستی. در جریان مبارزه، افرادی که از طبقه کارگر به این سازمانها می پیوندند باید از تمام خصوصیات لازم برای یک مبارز کمونیست برخوردار بوده و هسته های جدیدی که تشکیل می شوند باید حتی الامکان از خلوص و یک پارچگی ایدئولوژیک برخوردار باشند و این کار میسر نیست مگر آنکه سازمانهایی که داعینه تشکیل سازمان پرولتاریا را دارند، به روشنی مرحله ی کنونی انقلاب و وظایف تاکتیکی و استراتژیکی آن را درک کنند و صمیمانه درصدد تحقق آن گام بردارند. درجریان همین مبارزه است که طبقه کارگر به آنها روی می آورد و ضمن تصدیق صداقت انقلابیشان، درعمل خود را در اختیار آنها قرار میدهد و یا اگر اپورتونیستها عصبانی می شوند و آن را خود خواهی میدانند، آنها را به خدمت خود می گیرد و در جریان این مبارزه است که سازمانی با پیوندی ناگستنی با طبقه کارگر به وجود می آید که به حق نام حزب به آن میدهیم.

 

یک مبارز صدیق همان طور که لنین توضیح میدهد، همواره نگران کارهای ساده و روزمره ای است که باید انجام دهد و میداند که جز از طریق انجام صحیح و دقیق این کارهای روزمره، نمی توان به هدفهای بزرگ و عالی رسید. کمتر ُگنده گویی تئوریک و بیشتر کار ساده و روز مره. دیگر لازم نیست که ما بگوییم که ضرورت تشکیل حزب طراز نوین طبقه کارگر چیز تازه ای نیست که این اپورتونیستها وارد جنبش ما کرده باشند و این نیز که هیچ برنامه ی عملی برای تشکیل این حزب ارائه نمی شود، تازگی ندارد. فقط آن چه که تازگی دارد این است که این دروغگویان مسئله را آن گونه جلوه میدهند که گویا ۸ سال تجربه ی مبارزه مسلحانه و "بن بست" تئوری مبارزه ی مسلحانه، آنها را به این نتیجه رسانده است و در این جا است که می رسیم به کاری که همفکران سازمان پیکار در "سازمان چریکهای فدائی خلق ایران" به آن مشغولند. این اپورتونیستها که در رهبری سازمان ما رخنه کرده اند، گویا با اعتمادی که موفقیت "رفقای پیکار" در آنها ایجاد کرده، قصد دارند سازمان ما را نیز به سازمان منتظر تشکیل حزب تبدیل کنند و البته بلافاصله در این جا بیافزاییم که این آرزو را به گور خواهند بُرد. این ها نیز از همان روشها استفاده میکنند. ضمن آنکه میگویند ما تئوری مبارزه ی مسلحانه را رد کرده ایم، نمی گویند چگونه و به چه دلیل.

 

پس از آنکه مبارزه ی مسلحانه توسط پیشاهنگان خلق در سال ۵۰ ـ ۴۹ آغاز شد، به علت آنکه رژیم آمادگی مقابله با آن را نداشت در مراحل اولیه ضربات گیج کننده ای به پلیس وارد نمود و اخبار آن در همه جا پیچید و پس از سالها خفقان و بی حرکتی، توده ها ضربه پذیری دشمن را دیدند. طیف عظیمی از خُرده بورژوازی روشنفکر به این خط و مشی علاقمند شدند و با توجه به جو اولیه تصور کردند که به زودی توده ها نیز به این مبارزه کشیده خواهند شد و یا اگر هم چنین نشد، این سازمانهای سیاسی ـ نظامی طومار عمر رژیم را درهم خواهند پیچید. به همین جهت بسیاری از روشنفکران خُرده بورژوا در ردیف هواداران مبارزه مسلحانه قرار گرفتند که البته عده زیادی از آنها به این سازمان ها پیوستند و در جریان رشد تئوریک و عملی، پرولتریزه شده، صفحات درخشانی در تاریخ مبارزاتی پرولتاریا و خلق ما به جای گذاشتند. ولی بحث بر سر آنها نیست. بحث بر سر کسانی است که فقط از لحاظ نظری و به این دلیل که پیروزی را بسیار نزدیک می دیدند به تئوری مبارزه مسلحانه علاقمند شدند، بدون اینکه آن را فهمیده باشند. تئوری مبارزه مسلحانه پیش بینی میکرد که تا کشانده شدن توده ها به میدان مبارزه راه بسیار طولانی را باید طی کرد و تازه پس از کشانده شدن توده ها به میدان مبارزه، جنگی طولانی آغاز می شود. ولی این خُرده بورژواها که همان پیروزی سیاسی اولیه سرمست شان کرده بود، دیگر نمی خواستند این واقعیات را بشنوند، بلکه چشمان خود را بسته و در رؤیای پیروزی نهایی فرو رفته بودند. ولی با ناشکیبایی نظری خود، هرچه بیشتر انتظار می کشیدند بیشتر نا امید می شدند. دو سال گذشت، سه سال گذشت، پنج سال گذشت، اینها به جزئیات امر کاری نداشند. اینکه چه چیزهایی در این مدت تغییر کرده و چه موفقیت هایی به دست آمده و چه شکست هایی همراه آن بوده، برایشان مهم نبود. این ها فقط به نتیجه ی نهائی کار می اندیشیدند و حالا دیگر ناامید شده بودند و فقط حساب تلفات را میکردند، چه قدر کشته داده ایم، آن هم چه کسانی را و چه به دست آورده ایم؟ همینکه موفقیت نهائی به دست نیامده بود، برای آنها کافی بود که در پاسخ این سئوال بگویند "هیچ". حالا دیگر کاری که برای این خُرده بورژواها میماند این است که برای حفظ تعادل روانی خود که چند سالی "چریکها" آن را به هم زده بودند، ناامیدی خود را تئوریزه کنند و به اصطلاح به انتقاد از گذشته بپردازند. از آنها نخواهید که هنگام انتقاد از گذشته، واقعیت تئوری مبارزه مسلحانه و عمل سازمانهای سیاسی ـ نظامی را در نظر بگیرند، آنها چنین نمی کنند. آنها در بهترین حالت تصوراتی را که خودشان از این مبارزه داشتند، مورد تحلیل قرار میدهند و انتقاد میکنند. مثلا می گویند: ما انتظار داشتیم توده ها با دیدن عملیات ما سلاح بردارند، ولی چنین نشد. البته این تصور ربطی با تئوری مبارزه مسلحانه ندارد و حتی آمادگی توده ها برای برگرفتن سلاح در سال ۵۷ بسیار سریعتر از آن بود که هواداران مباررزه مسلحانه در نظر داشتند. ولی برای این خُرده بورژواها، دیگر دیر شده بود. آنها در همان سال ۵٣ شروع به نق زدن کرده بودند. در سال ۵۵ که تئوری مبارزه مسلحانه دیگر از نظر اینها رد شده بود و نفوذ این اپورتونیستها به درون سازمان، کار را به جایی رساند که در آذرماه سال ۵۵ در یک اعلامیه که به مناسبت روز دانشجو و خطاب به دانشجویان منتشر شد، ناگهان اعلام کردند که ما نظرات رفیق مسعود را رد کرده ایم و نظرات رفیق جزنی را پذیرفته ایم: "... تئوریهای رفیق جزنی به عنوان رکن اساسی و رهنمون فعالیتهای ما شناخته شده ـ ما به خوبی دریافتیم که در گذشته دچار چپ روی بوده ایم و این مرض تا حد زیادی به جنبش مسلحانه آسیب وارد آورده"(پیام دانشجو شماره ٣) و بدون اینکه توضیح دهند چگونه و اساساً یک اعلا میه ی دانشجویی، چه جای چنین سخنانی است و پس از آن هم به همین نحو رفتار کرده اند و هر عقیده انحرافی را در یک اعلامیه و یا بیانیه به شکلی مبهم و سربسته مطرح کردند و از توضیح مسائل سرباز زدند. در اعلامیه ۲١ اردیبهشت ماه به مناسبت شهادت رفیق روزبه، ناگهان مفاهیم درخشان "پیکاری"، "بورژوازی لیبرال" و پایگاه طبقاتی حزب توده را به تئوری خود وارد کردند. ولی فشار هوادران و کادرها در این جا بیش از آن بود که این اپورتونیستها بتوانند به آسانی "رفقای پیکاریشان"، پیروز شوند، لذا به اظهار نظرهای ضد ونقیض پرداختند و تعجب آور است که می بینیم هنوز یک هفته نگذشته بود که در بیانیه ای به مناسبت یادبود رفیق کبیر حمید اشرف و دیگر شهدای آن روز دادند، ناگهان اعلام کردند که ما نقش محوری مبارزه مسلحانه را رد کرده ایم و نمی گویند چرا و چگونه و باز با جملاتی کلی و با اشاره ای به منتقدین موهوم، سئوالاتی را به دلبخواه خود مطرح و پاسخ میگویند که مایلیم در این جا ضمن توضیح این بیاینه ماهیت آنها را روشن کنیم.

این اپورتونیستها در این بیانیه از مطلب زیرکانه ای کار خود را آغاز میکنند و آن تذکر این امر است که "اکنون قیام دلاورانه ی خلقهای ستمدیده ایران، رژیم سیاه دیکتاتوری را به گور سپرده و امپریالیسم را از بسیاری مواضع گذشته اش وادار به عقب نشینی نموده است. در تاریخ مبارزات آزادیبخش مردم ما، قیام بهمن که به سقوط رژیم ضد خلقی شاه انجامید، نقطه عطفی بسیار مهم به شمار میرود که در نتیجه ی آن، دوره ی جدیدی از انقلاب رهایی بخش مردم ما آغاز میشود و از ویژگیهای دیگری برخوردار است".

به طور کلی از تغییر شرایط سخن میگویند، بدون آنکه دقیقاً نشان دهند این تغییر به چه صورت بوده، چه نیروهایی جا به جا شده اند و چه تغییرات طبقاتی به وجود آمده است. مبهم گذاشتن این "نقطه عطف بسیارمهم" و خصوصیات این "دوران جدید"، کلیدی است که به آنها وسیله توجیه در سخن بی منطق دیگری را میدهد. دیگر حالا میتوان به هواداران تئوری مبارزه مسلحانه تاخت و گفت که "دوره جدید" احتیاج به خط مشی جدید دارد، ولی دیگر لازم نیست که توضیح دهیم خصوصیات این دوره جدید چیست؟ ما هم قبول میکنیم که با قیام ٢۲ـ٢١ بهمن ماه و رفتن شاه شرایط مبارزه تغییر کرده است(6) و باید شیوه ها و تاکتیکهای مبارزه را کشف نمود، ولی این کار را فقط در صورتی میتوان انجام داد که وضح جدید را مورد تحلیل قرار دهیم. آیا تئوری مبارزه مسلحانه، این وضع را پیش بینی نمیکرد؟ آیا تئوری مبارزه ی مسلحانه، تئوری مبارزه با دیکتاتوری فردی شاه بود؟ آیا رفیق مسعود در همان سال ۴۹ به سادگی شاه را مزدور امپریالیسم وپایگاه طبقاتیش را بورژوازی وابسته ندانست؟ آیا تئوری مبارزه مسلحانه، تئوری مبارزه با امپریالیسم نبوده است؟ می بینید این جمله بندی سحرآمیز چه کمک بزرگی به این اپورتونیستها کرده است، یک کمک مضاعف. از یک طرف آنها را از انتقاد به تئوری مبارزه مسلحانه که در شرایط کنونی کار بسیار دشواری است (و همیشه کار دشواری بوده است) و مخصوصاً برای اینها رسوائی بسیار زیادی هم به بار می آورد، نجات میدهد و در این جمله بطور ضمنی القاء میشود که آن تئوری درست بوده ولی برای زمان شاه و از طرف دیگر این کمک را به آنها میکند که به سادگی روش تازه ای را ارائه کنند، زیرا "دوره جدیدی" شروع شده است. حالا دیگر باید تا آخر بیانیه را خواند تا فهمید این روش جدید همان نغمه ی دیرین و کهنه ی اپورتونیستهای بی عمل است که اساساً تئوری مبارزه مسلحانه با اثبات کهنگی و پوسیدگی این نظر کار خود را شروع کرد.

 

گوش کنید، آیا جمله بندی متعلق به "پیکاری ها" نیست!؟ "اما هرگاه مارکسیست ـ لنینیست ها می خواهند این شعارها از تئوری به عمل درآید، باید در جهت وحدت درونی خود و پیوند سیاسی ـ تشکیلاتی با طبقه کارگر و سازماندهی این طبقه در حزبی انقلابی و طراز نوین با تمام نیرو بکوشد". آیا این کشفی که اپورتونیستها به عنوان اقتضای دوره ی جدید مطرح میکنند، در نوشته های سازمان ها و گروههای اپورتونیست مخصوصاً در خارج از کشور در همان سالهای اول مبارزه مسلحانه و حتی قبل از آن تکرار نمی شد؟

حقیقت این است که تئوری مبارزه مسلحانه سرنگونی بورژوازی وابسته به امپرياليسم و قطع هر گونه نفوذ امپرياليستی را هدف خود قرار میدهد و مبارزه مسلحانه را تا حد گسترش یک جنگ توده ای پیش بینی میکند و هم اکنون نیز از نظر تئوری مبارزه مسلحانه، شرایط توده ای شدن مبارزه مسلحانه بر علیه امپریالیسم فراهم است. از طرف دیگر شاه سرنگون شده، ولی بورژوازی وابسته تکیه گاه اقتصادی امپریالیسم و مخصوصاً ارتش به عنوان ابزار سلطه آنها همچنان موجود است. مبارزه مسلحانه در این مرحله باید توده ای شود و برای این کار باید کار عظیم تشکیلاتی چه در زمینه نظامی، چه در زمینه سیاسی و چه در زمینه اقتصادی صورت گیرد. ولی اپورتونیستها فقط به تغییر اوضاع اشاره میکنند، تا آن را وسیله ای برای رخنه دادن نظرات انحرافی خود کنند.

البته همانطور که در فوق اشاره کردیم، در این بیانیه عقایدی مطرح و به ظاهر رد می شوند(7) از قبیل اینکه: "اگر امروز تأکید می کنیم که ایجاد حزب طبقه کارگر یک ضرورت گریز ناپذیر برای تحقق انقلاب دموکراتیک خلق است و واقعاً بدون تشکیل حزب طبقه کارگر، رهبری این طبقه در انقلاب تحقق نخواهد یافت" و "اگر امروز دریافته ایم که تأکید به نقش محوری مبارزه مسلحانه و تعمیم آن در تمام طول پروسه انقلاب تأکیدی در جهت تشکیل حزب طبقه کارگر نیست"، "اگر امروز دریافته ایم که حل مفهوم طبقه کارگر در توده و یکی گرفتن مفهوم طبقه و خلق و تأکید بر بسیج بلاواسطه تمام خلق، بدون در نظر گرفتن نقش طبقه کارگر در جبهه خلق انحراف از اصول است ..."، "اگر امروز عمیقاً درک کرده ایم که وظیفه اساسی پیشرو در شرایط فقدان حزب کوشش در جهت آن یعنی کار تبلیغی و ترویجی و گسترش پیوند سیاسی ــ تشکیلاتی با طبقه کارگر است و سایر اشکال مبارزه باید در خدمت آن گرفته شود..."، که معلوم نیست طرف صحبت بیانیه کیست و احتمال میرود که این اپورتونیستها خواسته باشند به این ترتیب با تحریف نظرات هواداران تئوری مبارزه مسلحانه چنین وانمود کنند که گویا پاسخ آنها را هم در همین جا داده اند، ولی به هر حال درک منظور این اپورتونیستها از این مطالب روشن نیست و زیرکی آنها هم در این است که پیچیده و مبهم سخن میگویند.

 

در پایان به این اپورتونیستها توصیه میکنیم که اختلاف جزئی خود را با "رفقای پیکار" بر سر سوسیال امپریالیست دانستن شوروی به نحوی فیصله دهند و صفوف سازمان ما را ترک کنند و وحدت خود را جشن بگیرند.

 

 

 

شرایط شبه دمکراسی (هرج ومرج) حاکم بر جامعه که در اثر مبارزات توده ها ایجاد شده، فرصت طلبان بی عمل را از پناهگاه های خویش بیرون کشیده است. آنان درشرایط سرکوب وحشیانه رژیم محمد رضا شاهی امکان ابراز وجود نداشتند و در لاک خود فرورفته و ناله هایشان از اطاق های دربسته بیرون نمی آمد. آنها درآن شرایط از لحاظ سیاسی چنان تحقیر شده بودند که عملاً حضوری در جنبش نداشتند و اگر وجودشان را احساس میکردیم (البته نه توده ها) فقط خارج ازمرز و بدور از پنجه سفاک رژیم بود. ولی اینک در شرایط جدید هر روز شاهد رویش قارچهای سیاسی جدیدی هستیم. اینان به تئوریهای کهنه خویش حتی با توجه به تجربه مبارزات اخیر توده ها چیزی اضافه نکرده و استدلالهایشان همچنان تکرار همان نغمه های کهنه گذشته میباشد. علیرغم به ثبوت رسیدن ورشکستگی سیاسیشان و علیرغم پیروزیهای چشم گیری که جنبش مسلحانه بدست آورده است، بیش از گذشته و با جسارت(!) بیشتری سازمان ما را به عنوان پرچمدار جنبش مسلحانه مورد حمله قرار میدهند. این موضوع شاید عجیب به نظر آید و به لحاظی باید عجیب نیز باشد.

چریکهای فدایی، این صدیقترین فرزندان خلق در روزهای سیاه استبداد در شرایط دیکتاتوری "وسیعاً" و"شدیداً" قهرآمیز و در شرایطی که رکود و خمود جنبشهای توده ای را فرا گرفته بود، درفش سرخ مبارزه مسلحانه را برافراشتند و با جانبازیها و فداکاریهای بی نظیرشان در جهت جلب اعتماد توده ها، آنان را خطاب قرار داده و به مبارزه با رژیم مزدور پهلوی فرا می خواندند و در نتیجه خواب زمستانی اپورتونیستها به هم خورد. آنان که رسالت خود را صحه گذاشتن به رکود و خمود مبارزات توده ها و دعوت روشنفکران به "کارآرام سیاسی" (آن قدر آرام که زندگیشان را به مخاطره نیندازد و رژیم را نیز از آرامش خاطر برخوردار سازد) می دیدند، یکباره خود را با مبارزین جدی و جان برگف روبرو دیدند. این مبارزین راستین که جز مبارزین مسلح و در رأس آنها چریکهای فدایی خلق نبودند با تئوری انقلابی خود، تئوری بی اساس و تسلیم طلبانه شان را افشاء نمودند و بی اعتباری آن را در میان مردم، بی اعتبارتر ساختند(8). چریکهای فدایی خلق به پیش می تاختند و در دو جبهه، جبهه نبرد با دشمن و جبهه پیکار با این فرصت طلبان مبارزه خود را گسترش میدادند. دشمن کمیته ضد خرابکاری درست میکرد، شکنجه گران آمریکایی و اسرائیلی وارد می نمود و بودجه عظیمی را به مبارزه با چریکها اختصاص میداد. هار بود، هارتر میشد و خود را بیش از پیش در مقابل چشم مردم رسوا میساخت. شرایط خفقان امکان نمیداد شکوفه های باور مردم به مبارزه و اعتمادشان به چریکهای فدای خلق آن گونه که هست ظاهر گردد. فرصت طلبان نیز ماهیتاً از دیدن این شکوفه ها ناتوان بودند. عناصر آگاه خلق و روشنفکران انقلابی فوج فوج به چریکها می پیوستند و مبارزه مسلحانه را اعتلا می بخشیدند. درچنین شرایطی فرصت طلبان تنها نظاره گر مرگ سیاسیشان بودند و آخرین دست و پا زدن هایشان درتلاشهای مذبوحانه ای خلاصه میشد که با نوشتن تقدیر تئوری مبارزه مسلحانه محترمانه و با تمجید از قهرمانی های چریکهای فدایی خلق، از آنها می خواستند که دست از این تئوری بردارند. ولی اپورتونیستها در شرایط جدید بیش از هر وقت دیگر به ما می تازند، گویی عقده حقارت چند ساله شان را می گشایند.

در شرایطی که نام فدایی و راه انقلابیش برای توده های خلقمان ـ برای کارگران دلیر، دهقانان مبارز و اقشار دیگرـ گرمابخش وجودشان شده است، درشرایطی که توده های ما به ارزنده ترین چیزی که در اختیار دارند یعنی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران می بالند، در شرایطی که بدخواه ترین نیروها نمی توانند انکار کنند که امروز مردم تنها از سازمان ما انتظار رهبری آینده جنبش را دارند، درست در چنین شرایطی اپورتونیستها چشمان خود را به روی واقعیتها بسته و در زیر آفتاب روشن، حقایق را تحریف میکنند و پیشاهنگی سازمان ما را انکار میکنند و حتی با کینه جویی ابلهانه ای با نادیده گرفتن آگاهانه دستاوردهای مهم جنبش مسلحانه، از تجربه دردناک 8 سال مبارزه مسلحانه "جدا از توده ها" سخن میرانند.

باید تذکر دهیم دلیل رویش جدید این قارچهای سیاسی تنها شرایط شبه دمکراسی فعلی نیست. این "جرأت" و "جسارت" در آنان از هنگامی به وجود آمده و رشد نموده است که با توجه به شرایط سخت مبارزه، بسیاری از کادرها و مسئولین سازمان ما شهید شده اند و رفقای سازمان یا به دلیل عدم درک روشن خود از تئوری مبارزه مسلحانه و یا عوامل تحمیلی چند، نتوانستند وظیفه دفاع از این تئوری را انجام دهند.

در چنین شرایطی، اپورتونیستها که همواره با هر ضربه نظامی دشمن به سازمــــان ما اشــــک تمساح ریزان منتظر نابودی سازمان و "ناکامی" تئوری مبارزه مسلحانه بودند، این بار نیز ضربات سنگین وارده را شکست استراتژیک ایدئولوژیک و تشکیلاتی تعبیر نمودند و با سوء استفاده از ضعف سازمان ما که ناشی از ضربات پلیس و اشتباهات و ضعف های گذشته ی سازمان بود، به اشاعه نظرات انحرافی خود پرداختند. "فضای باز سیاسی" در سال ۵۶ نیز زمینه ای بود برای رشد توُهمات آنان که گویا با مبارزه صرفاً سیاسی میتوان با رژیم مبارزه نمود.

شرایط جدید نه تنها مسئله دفاع از تئوری مبارزه مسلحانه، بلکه گسترش و اعتلای آن را ایجاب مینمود و میبایستی برای رسوا نمودن این اپورتونیستها و علیه نقطه نظرات انحرافی شان، که حتی در غالب مشــــی مسلحانه نیز خود را عرضه میکرد، مبارزه وسیعی را آغاز نمود. ولی این وظایف خطیر در آن شرایط انجام نیافت و حتی در فضای مسموم ایجاد شده، نقطه نظرات انحرافی چندی در سازمان ما رشد یافت و کار به جایی رسید که اپورتونیسم در سطح مسئولین سازمان حاکم شد، به طوری که یکباره در "نشریــــــه پیام دانشجو شماره ٣" سازمان اعلام شد که اساس تئوری و مشی سازمان ما غیر مارکسیستی و "چپ" بوده است. جالب توجه است که بگوئیم ارائه کنندگان نظرات فوق نه در آن زمان و نه تاکنون (آذرماه ۵۶ تا تیر ماه ۵۸)، نه قادر به نقد وتحلیل تئوری مبارزه مسلحانه شدند و نه حداقل تحلیلی از جمع بندی انتقادات و ایرادات خود به نقطه نظرات سازمان ارائه دادند، فقط گفتند که گویــــا ضعف تئوریک مانع از کار شده است(9) و (10).

در این مقطع هرچند سازمان در موضع مخالف با نظرات مدافعین کار آرام سیاسی قرار داشت، ولی دیگر هرگز امکان نداشت در مقابل آنها از مشی انقلابی دفاع نماید. نظرگاه مسئولین سازمان، اساساً با نظرگاههای آنان متفاوت نبود. می توان گفت در این دوره نظرات التقاطی، التقاط از تئوری های انقلابی و نظرگاه های انحرافی بر سازمان حاکم بود. شخصیت رفیق بیژن جزنی جذابتر از نظرگاههای او در مورد جامعه و انتقادات غیرمستقیمش از تئوریهای سازمان عمل نموده بود. و بــــدون اینکه حتی در گزینش این نقطه نظرات تعمق کافی شود، بدون اینکه این گزینش در پروسه یک مبارزه ایدئولوژیک صورت گرفته و محصول کار ایدئولوژیک خود سازمان باشد، مسئولین با شتاب تمام در سطح جامعه به تبلیغ وسیع آن پرداختند.(11) و با این برخورد غیراصولی خویش، زمینه رسوخ گرایشهای اپورتونیستی را به سازمان هر چه بیشتر فراهم نمودند. در آستانه قیام و بعد از آن با ورود عناصری که گرایشهای اپورتونیستی مشخصی داشتند و اغلب در سطح رهبری و مسئولین سازمان قرار گرفتند، سازمان کاملاً از مسیر اصلی خارج شد و در مسیر فکری آنان افتاد. بخصوص با توجه به اینکه درست در همان موقع با ورود عناصر انقلابی و مؤمن به تئوری مبارزه مسلحانه به درون سازمان مخالفت جدی به عمل آوردند و حتی اجازه ابراز عقاید و فعالیت سیاسی در درون ستاد را به آنها ندادند. عناصر فرصت طلب جدیدالورود به سازمان که نظرگاهی جز همان نظرات اپورتونیستی مدافعین کار آرام سیاسی نداشتند، ابتدا به خاطر روانشناسی کادرها و هواداران سازمان به نظرات خود رنگ ولعاب "اعتقاد به مبارزه مسلحانه" زدند و درست درشرایطی که سازمان بـــه خاطر مشی انقلابی گذشته خود در دل توده های خلق از اعتبار خاص برخوردار بود، به تبلیغ و ترویج نظرگاههایشان پرداختند. نظرگاه هایی که کاملاً "مغایر" با نظرگاه های اصلی سازمان بود.

هنگامی که این عناصر فرصت طلب در رأس سازمان توانستند تا حدی نظرات کادرها و هوادران را نیز از محتوای انقلابی خود خالی نمایند. عده ای از آنان که دارای "صراحت"(12) بیشتری بودند از نادرستی مشی مسلحانه سخن گفتند، و ُمشت خود را باز نمودند، ولی این کار را موقعی انجام دادند که به خیال خود موفق شده بودند جلوی فعالیت درونی ایدئولوژیک ـ سیاسی چریکهای فدایی واقعی و وفادار بــــــه نظرگاههای سازمان را گرفته و کادرهای دیگر را در سردرگمی نظری غوطه ور سازند و همین نیز موجب بقای آنان در حال حاضر درسازمان شده است.

اگر به اظهارات رسمی و غیررسمی کسانی که خود را نمایندگان جنبش مسلحانه معرفی می نمایند و به اسم سازمان ما از زبان او سخن می گویند توجه کنید، خواهید دید که این سخنگویان ضمن جنگ زرگری با اپورتونیستهای شناخته شده به بسیاری از نظرگاههای آنان به اسم نطرگاه جنبش مسلحانه و سازمان ما صحه می گذارند و بدتر از آن با "شکسته نفسی" همان ایرادات بنی اسرائیلی آنان را به مشی مسلحانه به عنوان "انتقاد از خود و انتقادات وارد به سازمان" به خورد مردم میدهند. ما در سطور پائین به افشای این نظرات خواهیم پرداخت و از روی متونی که اپورتونیستها علیه مشی مسلحانه و پرچمدار آن سازمان چریکهای فدایی خلق ایران نوشته اند، نشان خواهیم داد که چرا اپورتونیستم چیزی جز رسوخ ایدئولوژی بورژوایی در درون جنبش کارگری به منظور جلوگیری از اعتلای مبارزات این طبقه تا آخر انقلابی نیست. ولی قبل از این کار سئوال میکنیم، آیا برای کسی باز رشد اپوتونیستها و بالا رفتن "جرأت" و "جسارتشان" در این شرایط عجیب مینماید!؟ اپورتونیستها تنها در زمانی امکان رشد پیدا میکنند که انقلابیون کمتر در میدان حضور داشته باشند، آیا هم اینک میدان برای تاخت و تاز اپورتونیستها خالی نیست؟ کدامین سخنشان، سخن تازه ای است؟ آیا تجربه مبارزات توده ها و تجربه ظفرنمون سازمان ما هنوز خط بطلان به نظرات انحرافی آنان نکشیده است؟ آیا هنوز تجربه دیگری لازم است که ورشکستگی سیاسی این فرصت طلبان مفتضحانه تر از پیش به اثبات برسد؟ واقعاً که دیگر بس است، هر چه از این رهگذر دیدیم برای خلق ما کافیست. آن چه لازم است تنها اندکی شعور سیاسی است و احساس مسئولیت بیشتر در قبال طبقه کارگر و خلق قهرمانمان. شکی نیست که انقلابیون صدیق هم چون گذشته به این نیاز پاسخ مثبت خواهند داد و راه پُرشُکوه چریکهای فدایی را پُرشُکوه تر و با غنای بیشتری دنبال نموده و پرچم خونین چریکهای خلق را هم چنان برافراشته نگه خواهند داشت.

 

در این جا ممکن است فرصت طلبان که به ایده های ذهنی خود بیش از واقعیات اعتبار میدهند، به سخنان ما ایراد بگیرند و رشد خود را به دلیل "حقانیت" خویش و به اصطلاح نا درستی مبارزه مسلحانه قلمداد نمایند. در این مورد اپوتونیستهای مرکزیت سازمان ما، آشکارا با اپورتونیستهای شناخته شده هم آوازی دارند. هر دو آن چنان از نادرستی تئوری مبارزه مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک صحبت میکنند و چنان خود را پیروزمند می نمایانند که گویی به راستی در عرصه یک مبارزه ایدئولوژیک گسترده چنان "پیروزی" ئی را کسب کرده اند.

 

مطلب بر سر آن است، این ادعا که گویا "موقعیت شان" محصول مبارزه ایدئولوژیک بین نظرات آنها با نظریات گذشته سازمان میباشد، ادعای بی اساسی بیش نیست. ما نمونه ای عینی از تاریخ غنی روسیه ذکر میکنیم تا دریابند که موقعیت کنونی چریکهای فدایی خلق اصیل در مقابل غلبه اپورتونیسم، موقعیت استثنائی نیست.

هنگامی که لنین و رفقایش "اتحاد مبارزه در راه آزادی طبقه کارگر" را پایه گذاری نمودند و به فعالیت انقلابی پرداختند، چندی بعد توسط پلیس تزاری دستگیر شده و به زندان افتادند. سازمان حفظ شد و توسط عناصر دیگری به فعالیت ادامه داد، ولی در هئیت رهـــــبری تغییر کلی پیدا شد. عده ای که خود را جوانان می نامیدند، شروع به تخطئه نظریات لنین و رفقایش نموده آنان را "پیر" خطاب نمودند و کم کم نظرات انحرافی خود را غالب ساختند. لنین در مورد اتهامات آنها که اکثریت بودن خود را ناشی حقانیت نظراتشان به حساب می آوردند و در واقع به قلع و قمع آگاهی می پرداختند، نوشت: " خود همین قلع و قمع به توسط جریان خود به خودی نیز که در فوق متذکر شدیم به طور خود به خودی انجام گرفته است. ظاهراً یک بازی الفاظ به نظر می آید، لیکن هیهات این یک حقیقت تلخ است. این امر از راه مبارزه آشکار دو جهان بینی کاملاً متضاد و پیروزی یکی بر دیگری روی نداده است، بلکه از راه ریشه کن نمودن کمیت بسیاری از "پیران" انقلابی از طرف ژاندارمها و از روی کار آمدن روزافزون "جوانان" یعنی "و. وهای سوسیال دموکراسی روس" روی داده است."( لنین چه باید کرد).

ما نیز در این جا جوابی غیر از آن چه لنین در آن موقع به "جوانان" داد، به این کهنه کاران نمیدهیم. معهذا باید مطالب را بیشتر شکافت و ما در اینجا کوشیده ایم درچند مورد به نظرات فرصت طلبان، چه در موقع حمله به مشی مسلحانه و چه در موقع "اعتقاد" به مشی مسلحانه، پاسخ داده و آنها را مورد بررسی قرار دهیم.