برای
خواندن هر یک از قسمتهای فهرست زیر روی عنوان مطلب فشار
دهید.
فهرست:
سخنی با خواننده
تواب، پدیدهای
نوظهور در زندان!
شکلگیری پدیده
تواب و مراحل تکاملی آن
توابهای تاکتیکی!
یا تاکتیکی که تواب ساخت
توابهای جمهوری
اسلامی، فراتر از جاسوسهای مخفی رژیم شاه در زندانها
نمونههائی از اعمال توابین
در بندهای عمومی
چهره دیگری از توابین
(توابین مخفی)
سرنوشت توابین در دهه 60
توضیحات
سخنی با
خواننده
مطلبی
که اکنون تحت عنوان "تواب، پدیدهای نوظهور در زندان" در
اختیار شما است، بخشی از کتابی است که توسط نگارنده این
سطور در رابطه با زندان نوشته شده و امید است که متن کامل آن بزودی
انتشار یافته و در دسترس همگان قرار بگیرد. آنچه مرا بر آن داشت که این
بخش از کتاب را بطور جداگانه منتشر سازم، بحثهای گمراهکننده بعضی از
محافل راست در خارج از کشور میباشد که امروز تحت عنوان چگونگی برخورد
به پدیده تواب آغاز گشته و تحت این عنوان کوشش میشود ایدههای
انحرافی چندی به میان افکار عمومی برده شده و به آن شکل و
جهت خاصی داده شود.
جای
انکار نیست که تواب به عنوان پدیدهای که در دهه 60 در زندانهای جمهوری اسلامی به
منصه ظهور رسید، برای کسانی که آن زندانها را تجربه نکردهاند،
پدیده کاملاً شناخته شدهای
نمیباشد. از این رو حتی خیلیها وقتی
از زبان مبلغین راست، سخنانی از این قبیل میشنوند
که توابها را باید بخشید و باید ترتیب بحث و گفتگوی
رویاروی عناصر مبارز و چپ را با توابین داد- که این موضوع
فعلاً در قالب بحث زندانیان سیاسی سابق در دهه 60 با توابین مطرح میشود- آنها تصور میکنند
که منظور از تواب، زندانی "بریده" در زندان میباشد
که تجربه آن در زندانهای رژیم شاه نیز وجود داشت. در حالی
که خود آن مبلغین خوب میدانند که توابهای مورد بحث آنها، همکار
جنایتکاران رژیم در زندانهای دهه 60 و کسانی بودند که فعالانه به امر
سرکوب زنداینان سیاسی خدمت نموده و به صورت جزئی از ماشین
سرکوب جمهوری اسلامی در زندانها درآمده بودند. در هر حال، با
توجه به این که امروز برخی از محافل راست میکوشند اغراض غیرانقلابیای
را با طرح بحثهای انحرافی در رابطه با توابین پیش ببرند،
در اینجا
ضروری است که در جهت روشن کردن دلایل انتشار مطلبی که پیشاروی
خود دارید، مختصراً به این بحثها و اهداف عملی متعاقب آنها
پرداخته شود. عمدهترین آن بحثها و ایدهها
را میتوان در یک لیست با منطق گویندگانشان برشمرد: 1- از آن آنجا که توابها در اثر شرایط مملو
از شکنجه و رعب و وحشت زندان با دستگاه سرکوب رژیم جمهوری اسلامی
همکاری کردهاند، بنابراین آنها "قربانیان" رژیم
میباشند. 2- توابین
چون در یک شرایط وحشیانه تواب شدهاند پس باید آنها را
درک کرد و "بخشید". 3- تازه، توابها
"درجهبندی" دارند. توابهای بد آنهائی هستند که تیر
خلاص زدهاند و با شلاق به جان زندانیان سیاسی افتادهاند. خب،
همه توابین که تیرخلاصزن و شلاقزن نبودهاند، بنابراین حداقل
این دسته را باید درک کرد و بخشید. 4- در جهت احترام به "دموکراسی و حقوق
بشر"، زندانیان سیاسی سابق (در واقع تعدادی که از
کشتارهای فجیع سالهای 60 جان سالم به در
برده و امروز در خارج از کشور برعلیه رژیم جمهوری اسلامی
فعالیت سیاسی میکنند) باید مستقیماً با توابین
وارد بحث و گفتگو شوند. 5- از آنجا که برای
درک واقعیتهای زندان در دهه 60 باید
"روایت" توابین را هم شنید (و چرا خود کارگزاران و
شکنجهگران رسمی را نه!) پس اپوزیسیون انقلابی و مترقی
باید به توابین اجازه دهد که در جلسات مختلف آنان (بخصوص در مراسمهائی
که برای زندهنگاهداشتن خاطره زندانیان سیاسی جانباخته
دهه 60 برگزار میشوند)
شرکت نموده و ابراز نظر کنند. 6- توابین با
ما در زیر یک سقف (سقف آسمان خارج از کشور) زندگی میکنند
و بالاخره باید یک طوری با آنها برخورد نمود. (به چه دلیل
حتماً باید با آنها برخورد کرد؟ اگر آنها با وزارت اطلاعات جمهوری
اسلامی کار نکرده و زندگی خودشان را بکنند و کاری به نیروهای
مبارز و انقلابی که در شرایط بسیار دشواری به کار سیاسی
میپردازند، نداشته باشند، چه ضرورتی دارد و چه شده است که ما اکنون
با آنها برخورد کنیم؟).... باید از آنها خواست که بيايند و
در برابر
اپوزیسیون، به
جرمشان
اعتراف کنند و بگویند که برای حفظ نظام جمهوری اسلامی چه كارهايی كردهاند و بعد میتوانند به صف نیروهای اپوزیسون
بپیوندند و.... باید با حس انتقامجوئی مبارزه نموده و شرایطی
برای آنان بوجود آورد که حقایق را صادقانه(!!) با مردم در میان
بگذارند؟ و....
بحثی هم در مورد
"تغییر اسم تواب" با دلایل ظاهراً عامهپسند آغاز شده
و گفته میشود که از این نام اصلاً نباید استفاده کرد چون مثلاً
لغت تواب اسلامی است و غیره. از آنجا که این بحث در میان
نیروهای مبارز و آزادیخواه نیز مطرح شده، جهت تعمق هرچه بیشتر
روی این موضوع میتوان به مسائلی از این قبیل
اندیشید که صرفنظر از اینکه
هر کس چه نیتی از طرح این بحث دارد، آیا کوشش در از بین
بردن نام "تواب" از اذهان، قدمی در جهت زودن خود
آن واقعیت زشت از حافظه تاریخی مردم نیست؟ آیا
چنان کوششی خواسته و یا ناخواسته در خدمت مخدوش کردن محتوای
واقعیت پديده
تواب و ایجاد سردرگمی در شناخت ماهیت
این پدیده قرار نمیگیرد؟
به لیست فوق (6 مورد) میتوان بحثهای دیگری
را هم اضافه کرد اما، و همه صحبت روی همین اما است که
هدف از این بحثها چیست و به چه دلیل امروز چنین بحثهائی
مطرح میشوند؟ و نکته بسیار مهم دیگر این است که اساساً این
"توابین" در حال حاضر بطور عینی و مشخص
چه کسانی هستند؟ و اگر این چپهای "سخت گیر
و..." همه بحثهای راستها را بپذیرند و مثلاً رضایت دهند
که تریبون بسیار محدودشان را به "افرادی تحت عنوان
تواب" نیز واگذار کنند (تریبونی که با هزار زحمت- آنهم در
خارج از کشور- بدست آورده و البته خیلی وقتها هم سخاوتمندانه(!) و
داوطلبانه در اختیار هر فرد راستی قرار میدهند)، باید
انتظار حضور چه کسانی را در پشت آن تریبون داشت؟
شکی نیست که
درباره 6 مورد فوقالذکر و
هر مورد دیگری از آن قبیل میتوان بحث کرد. میتوان
همه آن بحثها را نه فقط در رابطه با توابین
که پس از افتادن به زندان در خدمت نیروی سرکوبگر جمهوری
اسلامی قرار گرفتند، بلکه در مورد کسانی هم که از اول در خدمت
این نیرو بودند، انجام داد و متوجه شد که هر یک از آنها تحت چه شرایطی
به آن صف پیوستند و شرایط متفاوت و گوناگونی که این یا
آن فرد را به یک نیروی مرتجع و جنایتکار تبدیل کرده
و باعث کشیدهشدن او به صف جنایتکاران و سرکوبگران شده است را باز
شناخت و در آخر نیز به این نتیجه رسید که سرمنشاء را باید
نظام کثیف طبقاتی دانست که دائماً محصولات این چنینی
تولید میکند. بعد هم نتیجه گرفت که همه آن افراد قربانی
هستند، قربانی نظام حاکم. مگر نه! میتوان از بحث فوق این
نتیجه را گرفت که اگر خواهان دنیائی عاری از هرگونه جنایت
هستیم، اگر میخواهیم به هرگونه خشونتی در جامعه پایان
بدهیم، اگر میخواهیم نه تواب داشته باشیم و نه زندانی
سیاسی تحت شکنجه و سرکوب مداوم و نه اصلاً خود زندان و غیره،
بنابراین باید با همه وجود برای از بین بردن جامعه طبقاتی
حرکت کنیم و با همه کسانی که در جهت حفظ چنین جامعهای
تلاش میکنند، مبارزه نمائیم. ولی طراحان بحث فوق چنین
موضوعی را مطرح نمینمایند. آنها با پیشکشیدن و
دامنزدن به بحث فوق، بخشش توابین را از نیروهای مبارز و مردمی
طلب میکنند. در برخورد آنها اگر بحثهای بهاصطلاح "حقوقبشری"
و "دموکراسی" از نوع "جرج بوش"ی و "ابوغریب"ی
را کنار بگذاریم، در نهایت، شنیدن
روایت توابین از زندانهای دهه 60 جمهوری اسلامی، دلیل این
امر ذکر میشود. البته هیچ اشکالی ندارد که توابین در
مورد گذشتهشان صحبت کنند و روایت خود از زندان را بیان کنند. خیلی از نیروهای حتی آشکارا
ضدخلقی نیز این کار را کرده و میکنند و بعضاً کتابهائی
منتشر میسازند که با توجه به قدرت مالیشان،
در سطح وسیعی نیز پخش میشوند و امروزه البته امکانات اینترنتی
هم برای پخش هرگونه روایتی وجود دارد. اما پرسیدنی
است که برای بازگوئی روایت توابین چه نیازی
به بخشیدهشدن آنها وجود دارد؟ چرا باید نیروهای مترقی
اپوزیسیون اول آنها را ببخشند، بعد به گفتگوی مستقیم با
آنها بنشینند و سپس از آنها برای شرکت در جلساتشان دعوت کنند و یا
به هر طریق دیگری متوسل شوند تا توابین روایت خود
را از زندان بگویند؟ براستی چه لزومی برای این کارها
وجود دارد؟ تازه مگر نباید از روایت کارگزاران رسمی زندانها در
آن دهه نیز آگاه شد؟ بر مبنای چه منطقی نباید با آنها نیز
به گفتگوی مستقیم پرداخت و از آنها هم برای شرکت در جلسات نیروهای
آزادیخواه دعوت به عمل آورد؟ آیا اشکالی دارد که معلوم شود که
مثلاً همپالگی جنایتکار و کثیف لاجوردی یعنی
داود رحمانی چه خاطراتی از زندان قزلحصار در دهه 60 دارد؟ با ادامه بحثهای فوق، این
سئوال نیز به ذهن متبادر میشود که آیا خواست بخشش توابین
و غیره، مقدمهای برای هموار کردن راه برای این دومیهاست؟
و یا واقعیت این است که با تحقق مورد اول، دیگر کار به اینجاها
نمیکشد و تا آنموقع به قول معروف اپوزیسیون وضع دیگری پیدا
نموده است!
میدانیم که
بحث "بخشش"، بحث کهنه و پوسیدهای است که مدتهاست در رابطه
با کشتارهای دهه 60 و بخصوص قتلعام
زندانیان سیاسی به دست رژیم جمهوری اسلامی در
سال 67، از طرف وابستگان رسمی
این رژیم و نیروهای راست غیردولتی مطرح میگردد
و اخیراً نیز از طرف گنجی، یکی از اولین دستاندرکاران
دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی، تحت عنوان "میبخشیم ولی
فراموش نمیکنیم" بطور ناموفق مطرح شد. با در نظر گرفتن این
امر میتوان دید که آنچه اکنون تحت عنوان بخشش "توابین"
عنوان میشود نیز در راستای همان خط پیشین قرار
دارد. یعنی در راستای دستکشیدن از مبارزه انقلابی
برعلیه رژیم جمهوری اسلامی و در پیشگرفتن خط
انتقاد البته دوستانه(!!) که در واقع همان چهارچوب "سیاست گفتگوی
تمدنها" و حل "اختلافات"(!!) از طریق بحث و گفتگو میباشد.
با این حال، موضوع در رابطه با توابین از ابعادی برخوردار
است که باید بطور جداگانه مورد توجه و تعمق قرار گیرد. در اینجا
است که باید بر مبنای یک رهنمود مارکسیستی که
"حقیقت مشخص است مجرد نیست"، در جستجوی یافتن
حقیقت، "تواب" یا "توابین" را از بحث تجریدی
بیرون کشیده و ببینیم آنهائی که در دهه 60 در زندان تواب بودهاند، امروز پس از گذشت
دو دهه از آن زمان، در چه جایگاهی قرار دارند! و وزارت اطلاعات
اکنون برای ضربهزدن به اپوزیسیون انقلابی و آزادیخواه
چه استفادهای از آنها میکند و یا میتواند بکند! و
باید روی این موضوع تعمق نمود که جدا از نیت و خواست
آگاهانه و یا ناآگاهانه بعضی محافل راست، در صورت موفقیت آنها
در غالبکردن اندیشههایشان در جنبش، چه نتایج عملی
از آنها حاصل شده و چه اوضاعی در انتظار نیروهای مبارز و آزادیخواه
بطور بالفعل در خارج از کشور خواهد بود! آیا غیرواقعی است تصور
کنیم که با میداندادن به توابین، فردا شاهد آن خواهیم
بود که فرستادگان وزارت اطلاعات، تحت عنوان تواب سابق (شاید هم از نوع پشیمانش
که مقبول واقع شود) مثلاً جای سخنرانان امروزی در مراسمهای
اپوزیسیون را بگیرند و نیروهای انقلابی و آزادیخواه را متهم کنند که این آنها بودند که با مبارزه و مقاومت
در مقابل رژیم جمهوری اسلامی موجبات "کشتارها" را
بوجود آوردهاند و غیره!؟
در بخش "تواب، پدیدهای
نوظهور در زندان"، من کوشیدهام با تکیه بر تجربههای عینی
از زندانهای جمهوری اسلامی در دهه 60 ، این پدیده را در سالهای
مختلف این دهه و در حوزههای گوناگون فعالیت توابها در زندان
مورد بررسی قرار داده و تا آنجا که مقدور بود، تعریفی مبتنی
بر واقعیت از آن ارائه دهم. در ضمن باید به این نکته هم اشاره
کنم که در این بخش و بطور کلی در سراسر کتاب، همچون هر کار پژوهشی
دیگر به منابع و اسناد مختلف رجوع شده است؛ بخصوص در این نوشته،
خاطرات و مطالب زندانیان سیاسی باقیمانده از دهه 60 وسیعاً به عنوان منبع تحقیق مورد
استناد قرار گرفتهاند و من از آنها بدون
در نظر گرفتن مواضع سیاسی قبلی و یا کنونی نویسندگانشان
و یا تأئید و تکذیب گرایشات نظری آنها نقل قول
نمودهام.
امیدم بر آنست که این
تلاش به کسانی که قلبشان همواره برای کارگران و زحمتکشان و همه تودههای
تحت ستم ایران میطپد، به همه آنان که از رژیم دار و شکنجه
جمهوری اسلامی و از همه مرتجعین طرفدار و حافظ این رژیم،
متنفر و بیزارند، در کسب شناخت همهجانبهتری از پدیده تواب در
زندانهای دهه 60 ، یاری
رسانده و به آنها کمک کند که با اتخاذ موضع هرچه اصولیتری در قبال
بحثهای جاری، در مقابل هجوم جدیدی که در پشت نام
"تواب" به اپوزیسیون مبارز و انقلابی شروع شده ایستاده
و از مواضع انقلابی خود دفاع کنند.
اشرف دهقانی
(بیست و دوم نوامبر 2006)
از هر نواش این نکته گشته فاش
کاین کهنه دستگاه تغییر میکند
نیما یوشیج
تواب،
پدیدهای نوظهور در زندان!
در دهه 60
با حمله ارتجاع به تودههای انقلابی، پدیدهای در زندان
به منصه ظهور رسید که همچون بسیاری از پدیدههای
نکبتبار و زشتی که با رژیم جمهوری اسلامی زاده شدهاند،
در تاریخ معاصر ایران بیسابقه بود؛ پدیده نوظهور و جدیدی
که نه در زندانهای رژیم شاه وجود داشت و نه در سیاهچالهای
پدرش رضا خان قلدر. این پدیده در محل تولد خود یعنی زندانهای
رژیم جمهوری اسلامی، همانطور که میبایست نام اسلامی
هم به خود گرفت و دستاندرکاران سرکوب در زندان، نام بیمسمای
"تواب" را روی آن گذاشتند. بیمسما بودن این نام برای
پدیده نوظهور مورد بحث ما از آنجاست که بین معنی لغوی این
کلمه با خود واقعیت آن پدیده همخوانی وجود ندارد. همانطور که میدانیم
"تواب" به عنوان یک کلمه عربی در لغت به معنی کسی
است که توبه کرده است و از آنجا که این کلمه دارای بار مذهبی
است، مفهوم آن را در این ترم میتوان به این صورت توضیح
داد که توبهکننده و یا به عبارتی تواب، شخص "گناهکار"ی
است که ترک "گناه" میکند. به این وسیله او به سوی
"خدا" برمیگردد و کارهای "گناه"آمیزی
که قبلاً انجام میداده را کنار میگذارد؛ یا بنا بهاصطلاحی
که مطرح است با "ریختن آب توبه" به روی خود،
"گناهان" خویش را شسته و با ترک کارهائی که قبلاً بطور
معمول انجام میداده حال روال دیگری را که "گناهآمیز"
نیست در زندگی پیش میگیرد. در فرهنگ اجتماعی
مردم ما نیز واژه "توبه" مفهوم خاص خود را دارد. در میان
مردم ایران توبهکردن به معنی نفی و ترک عملی است که شخص
آن را قبلاً بطور متداول انجام میداده ولی در یک زمان تصمیم
میگیرد که دیگر به ادامه آن کار نپرداخته و انجام آن را کاملاً
کنار بگذارد. بر این مبنا اگر صرفاً معنی لغوی "تواب"
در نظر گرفته شود، قاعدتاً، این عنوان در زندان باید به کسی
اطلاق میشد که ضمن پشت و پا زدن به گذشته مبارزاتی خود، از مبارزه سیاسی
برعلیه رژیم جمهوری اسلامی دست کشیده و دیگر
نمیخواست برعلیه این رژیم مبارزه بکند. در حالی که
در زندانهای دهه 60
، به چنین کسی تواب گفته نمیشد. اتفاقاً با القای
چنین "تصوری" از تواب است که امروز فریبکاران میکوشند
توابین را افرادی جلوه دهند که تحت شرایطی (شرایط
شکنجه و دهشتهای موجود در زندانهای دهه 60)
در هم شکستهاند و در عمل هم گویا صرفاً رفقا و دوستان خود را لو داده و یا
در مراسمهای مذهبی رژیم شرکت کرده و یا اگر غیرمذهبی
بودهاند، نماز خواندهاند و غیره. اما واقعيت اين است که "تواب"
در زندانهای جمهوری اسلامی در دهه 60
آن پديدهای نبود که ظاهراً معنی لغوی آن القاء میکند.
برای اینکه پدیده نوظهور "تواب"
را در زندانهای جمهوری اسلامی بشناسیم، آگاهی به این
امر لازم است که در دهه 50
در زندانهای رژیم شاه بودند زندانیانی که دیگر
توان مبارزه را از دست داده و با نوشتن ندامتنامه به شاه، از گذشته مبارزاتی
خود اظهار پشیمانی مینمودند. این زندانیان- که
نمود آنها را بطور بارز در اواخر سال 55
میشد دید، "نادم" خوانده میشدند. اما،
"تواب" در زندانهای جمهوری اسلامی، همانند زندانی
سياسی "نادم" دوران شاه نبود که صرفاً به اعتقادات سياسی
قبلـی خود پشت کرده باشد و يا به دليل فقدان انرژی و توان مبارزاتی
ديگر قادر به تداوم مبارزه نبوده و از اعمال گذشته خود نيز توبه (به مفهوم واقعی
کلمه) نموده باشد. اجازه دهید چند صفت سلبی دیگر تواب را نیز
در اینجا ذکر کنیم تا این پدیده بخوبی شناخته شود.
از جمله اینکه باید بدانیم که در زندانهای جمهوری
اسلامی، به کسانی که شکنجه را تاب نیاورده و اطلاعات خود را در
اختیار بازجوها قرار میدادند، لفظ "تواب" اطلاق نمیشد.
در واقعیت امر، از میان مبارزین کم نبودند کسانی که هرچند
نه به دلخواه ولی به دلیل در هم شکستن در زیر شکنجههای
وحشتناک چنین کرده بودند، در حالی که آنها پس از گذراندن دوره بازجوئی، خود را بازیافته و کماکان در جبهه مخالف جمهوری
اسلامی باقی مانده و تواب نشدند. همچنین در این زندانها
تندادن به بعضی از خواستههای کارگزاران رژیم از قبیل
شرکت در مراسمهای سیاسیمذهبی و نمازخواندن و غیره
دلیلی بر "تواب" خواندن فرد نمیشد؛ و بطور کلی
کسانی که به درجاتی در مقابل خواستهای دژخیمان جمهوری
اسلامی در زندانها کوتاه میآمدند، "تواب" خطاب نمیشدند.
واقعیت این است که در مقطعی چنان شرایط رعب و وحشت
مرگزائی بر زندانها حاکم شد که حتی تعدادی از زندانیان
سیاسی مبارز و بسیار شریف نیز (بسته به دلایل
دستگیری و وضعیتهای خاص) مجبور گشتند در ظاهر به بعضی
از آن مقررات تن بدهند و به گونهای دیگر و با اتخاذ شیوههای
مبارزاتی متفاوتی، به ایستادگی خود در مقابل رژیم
ادامه دهند. علاوه بر این، همواره بسته به شرایط و وضعیتهای
متفاوت، ممکن بود که یک فرد مبارز، چنان در هم بشکند که برای مدتی
واقعاً تسلیم شرایط شده و تن به بعضی خواستههای تحمیلی
رژیم بدهد، اما این زندانیان سیاسی را نیز خط و مرز مشخصی از توابین جدا میساخت.
نه، زندانی سیاسیای که در مقطعی خود را ناتوان از
مقاومت میدید و بهاصطلاح رایج "میبرید"
و یا کلاً تحت شرایطی از موضع بریدگی و انفعال حرکت
مینمود، هنوز ماهیتاً با تواب فرق داشت. حتی پس از تحکیم
نسبی پایههای رژِیم جمهوری اسلامی تقریباً
در اواسط سالهای 60
، کسانی در زندانها پدید آمدند که علناً اعلام میکردند که
موافق رژیم جمهوری اسلامی میباشند و ایدئولوژی
اسلامی این رژیم را میپذیرند؛ بر این مبنا،
آنها در زندان کارهای خدماتی نیز از قبیل کارهای
تولیدی و یا بهاصطلاح فرهنگی در ارتباط با جبهههای
جنگ (جنگ ارتجاعی ایران و عراق) انجام میدادند، اما این
دسته نیز بهخودیخود، تواب شمرده نمیشدند (البته، در میان
آنان توابین مخفی حضور داشته و به کار جاسوسی برعلیه
زندانیان سیاسی میپرداختند).(1)
در زندانهای دهه 60 ،
"تواب" مفهوم کاملاً معین و مشخصی داشت. این لفظ به
روشنی در مورد کسانی بکار میرفت که قبلاً به عنوان عنصر مخالف
رژیم جمهوری اسلامی شناخته میشدند و پس از دستگیری
در صف رژیم قرار گرفته و به همکاری با نیروهای سرکوبگر
پرداختند. بطور واضح، در زندانهای دهه 60 ، تواب به
زندانیای گفته میشد که دست در دست نیروهای امنیتی
و مسئولین زندان، در کار سرکوب نیروهای انقلابی در جامعه
و پیشبرد هرچه موثرتر ماشین جنایت رژیم در حق زندانیان
سیاسی دیگر، شرکت میکرد.
در یک کلام، تواب، زندانی
همکار نیروهای سرکوبگر رژیم بود. کسی بود که در ضدیت
با نیروهای مبارز و مردمی به همکاری عملی با نیروهای
سرکوبگر میپرداخت- که البته این همکاری یک شکل نداشت و
در اشکال گوناگون و به طرق مختلف صورت میگرفت. امروز بعضیها این
گوناگونی و بطور کلی تفاوت بین توابین را وسیلهای
جهت ایجاد سردرگمی در شناخت خود پدیده تواب و درک تمایز بین
توابین با دیگر زندانیان سیاسی قرار دادهاند. اما،
واقعیت این است که پدیدهها از روی ماهیتشان
قابل شناخت میباشند. وقتی ماهیت پدیده شناخته شد
آنگاه میتوان گوناگونی اشکال آن را نیز برشمرد. بنابراین،
در گام اول ما باید بکوشیم ماهیت
پدیده تواب را بشناسیم.
اگر بخواهیم "تواب" را در زندانهای
جمهوری اسلامی با "نادم" در زندانهای رژیم شاه
در دهه 50
، مقایسه کنیم، خواهیم دید که "نادم" در آن
زندانها با دستکشیدن از مبارزه، به یک عنصر منفعل تبدیل
میشد، اما "تواب" در زندانهای جمهوری اسلامی
پا را از حد ندامت و انفعال فراتر گذاشته و تازه پس از ندامت-
یا در واقع توبه از گذشته خود، بصورت عنصری کاملاً فعال
به عرصه عمل در زندان وارد شده و در کنار نیروهای امنیتی،
پاسداران و رؤسای زندانها، بخشی از وظایف دستگاه سرکوب را
انجام میداد. در واقع، تواب، جزئی از ماشین سرکوب رژیم
جمهوری اسلامی در زندان بود- بدون آنکه قبلاً فورمی را برای
استخدام رسمی در این دستگاه پر کرده باشد. در تبیین
علت وجودی چنین پدیدهای که در دهه 50
تصوری نیز از آن وجود نداشت، میتوان به این واقعیت
توجه کرد که در شرایط مبارزه طبقاتی در دهه 50
، برای رژیم شاه کنار زدن یک عنصر مبارز از صحنه مبارزه دموکراتیک
و ضدامپریالیستی، یک موفقیت به شمار میرفت.
به همین خاطر هم ندامت زندانی از اعمال مبارزاتی گذشته خود در
آن شرایط معین، کافی تلقی میشد- چرا که ندامت
زندانی و دستکشیدن او از مبارزه، خود به معنی کمک به تداوم
سلطه آن رژیم بود. در حالی که در شرایط حاد مبارزه طبقاتی
در دهه 60
، رژیم ضدخلقی تازهاستقراریافته نمیتوانست به چنین
امری راضی شود و در نتیجه از زندانی بریده، صرف ندامت
منفعل را نمیپذیرفت. او از زندانی بریده میخواست
که "توبه" خود را در عمل به اثبات برساند و توبهکننده، درچهار چوب معیارهای
جمهوری اسلامی تنها با همکاری عملی با نیروهای
سرکوبگر و امنیتی این رژیم، میتوانست چنین
کند. بنابراین، با در نظر گرفتن همه واقعیات فوقالذکر، میتوان
"تواب" را در زندانهای دهه 60 بازشناخت و
ملاحظه نمود که در آن زندانها کسانی بودند که صرفنظر از اين که به چه دلیل
دستگیر شده بودند، در گذشته از چه اعتقاداتی دفاع میکردند و يا
پايبند چه ارزشهائی بودند، امروز خواسته و یا ناخواسته خود را
تماماً در اختيار رژيم جمهوری اسلامی قرار داده و با انجام عملکردهائی
که از طرف بازجوها و گردانندگان زندان به آنها محول شده بود، به نفع پيشبرد مقاصد
و سیاستهای سرکوبگرانه رژیم و به ضرر تودههای انقلابی
و مشخصاً زندانيان سياسی فعاليت مینمودند. بنابراین، روشن است
که توابین در زندانهای دهه 60
ماهیتاً با دیگر زندانیان سیاسی، صرفنظر از
این که آن زندانیان نادم و بریده و منفعل بودند و یا
زندانیان مبارز و مقاوم (یا به قولی، زندانی سياسی
"سر موضع") متفاوت بودند. شرکت در سرکوب تودهها و فرزندان انقلابی
آنان، خط قرمز کاملاً آشکاری است که تواب را از زندانی سیاسی
دیگر جدا میسازد و ماهیت پدیده تواب نیز با
همین واقعیت شناخته میشود.
شکلگیری
پدیده تواب و مراحل تکاملی آن
بی هیچ تردیدی، تواب محصول شرایط
خونین و شدیداً جنایتباری بود که در دهه 60
توسط دستاندرکاران ریز و درشت جمهوری اسلامی برعلیه مردم
ما که خواهان استقلال،
آزادی و دموکراسی در ایران و دستیابی به جامعهای
عاری از ظلم و ستم بودند، بوجود آمد. همه واقعیات گواه آنند که
بدون بستری مملو از جنایت و پستی و رذالتهای غیرقابل
تصوری که در آن دهه در زندانها جریان یافت، هرگز پدیدهای
تحت نام تواب در زندان زاده نمیشد. یک سوی واقعیت بدون
شک این است که توابین تنها از میان چنین بستری و از
درون فضائی که خون، شکنجه، مرگ، جسد، تیرباران، تیر خلاص و...
در آن حرف اول و آخر را میزد، سر برآوردند. اما این واقعیت
دارای سوی دیگری نیز میباشد و آن اینکه
این موجودات که محصولی از جنایات جمهوری اسلامی برعلیه تودههای ما بودند، خود، پس از زادهشدن
و آنگاه که پا به عرصه وجود نهادند، بلافاصله به عامل سرکوب (البته با درجاتی
متفاوت) و به عامل تداوم جنایت و رذالت و خونریزی در زندان تبدیل
شده و نقش بسیار موثر و مهمی در تقویت و تحکیم رژیم
جمهوری اسلامی ایفاء نمودند. بسیاری از زندانیان
سیاسی باقیمانده از دهه 60 ، مطرح میکنند
که جمهوری اسلامی بدون وجود توابین قادر به کنترل زندانیان
نبود و تنها با وجود آنها بود که موفق به ایجاد شرایط بسیار طاقتفرسائی
در درون بندها شده و با کمکگیری از آنان شرایط شدیداً
خفقانباری را برعلیه زندانیان سیاسی شریفی
که تن به همکاری با رژیم جمهوری اسلامی نمیدادند،
بر زندان حاکم ساخت. سخن فوق به هیچ وجه گزافهگوئی نیست. تازه
در این سخن، به دیگر خدماتی که توابین در همان آغاز در
خارج از زندان در جهت تقویت ماشین سرکوب و کمک به استقرار رژیم
دار و شکنجه جمهوری اسلامی در کل جامعه ایران نمودند، اشاره
نشده است. واقعیت این است که چنان کمکهائی نقش بسیار
موثری در تداوم حاکمیت جمهوری اسلامی که امروز 27
سال از عمر ننگین آن میگذرد، داشته است. براستی که توابین
دهه 60
دین بزرگی(!!) به گردن رژیم جمهوری اسلامی دارند که
کماکان تنها با اعمال دیکتاتوری شدیداً و وسیعاً قهرآمیز،
قادر به حفظ سلطه خویش بر مردم ایران میباشد.
از طرف دیگر، اگر میپذیریم که
سرکوب، عامل اصلی شکلگیری پدیده تواب در زندانهای
جمهوری اسلامی بوده است، اما توقف در این نکته به معنی
برخورد به مساله تنها از یک بُعد خواهد بود. باید دید که چه
فاکتورهای دیگری در بوجودآمدن این پدیده دخیل
بودند؟ گاه کسانی صورت مساله را تغییر داده و اینطور جلوه
میدهند که گویا افراد مستقیماً در اثر اعمال "شکنجه"
تواب شدهاند؛ و آنگاه با عنوان این امر درست که همه به یک میزان
نمیتوانند در مقابل شکنجه تحمل داشته باشند، خواسته یا ناخواسته،
آگاهانه یا بدون آنکه متوجه و آگاه باشند، به پدیده تواب به گونهای
برخورد میکنند که نتیجه آن از بینبردن قبح همکاری با
رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی میباشد. در حالی
که این واقعیت ندارد که همه کسانی که به همکاری با
جمهوری اسلامیپرداختند، به خاطر عدم تحمل شکنجه تواب شدند؛ و یا
اصلاً اینطور نیست که همه توابین در اتاقهای
بازجوئی و در زیر شکنجه تواب شدند! بر مبنای فاکتهای
موجود، اتفاقاً در همان سالهای اول دهه 60 که پروسه
توابسازی آغاز شد، با توجه به کثرت دستگیریها، شکنجه بطور
عموم بخاطر توابکردن صورت نمیگرفت- اگر چه این واقعیت نیز
وجود دارد که بعضی از رهبران و یا کادرهای سازمانهای سیاسی
که یا تواب شدند و یا به نیاز رژیم برای حضور در
تلویزیون پاسخ مثبت دادند، واقعاً پس از تحمل شکنجههای وحشتناک
چنین کردند. درآن مقطع برای رژیم بسیار مهم بود که جهت در
هم شکستن روحیه انقلابی مردم، از رهبران و کادرهای بالای
سازمانهای سیاسیمردمی، چهره زبون و ذلیلی
را به نمایش بگذارد؛ به همین دلیل چنین تیپهائی
را مستقیماً به این منظور تحت شکنجه قرار میداد.
اما، در مورد فاکتورهای مختلفی که در بستر شرایط
خونبار و وحشتناک حاکم بر جامعه در دهه 60
، باعث توابشدن گشتهاند، هرچند قصد این نوشته بررسی آن فاکتورها نیست
ولی جا دارد گفته شود که اگر قرار به برخورد درست با این مساله است،
پاسخ صحیح را باید از دل واقعیتهای موجود در شرایط
همان زمان بیرون کشید. ما باید بدانیم که یکی
از ویژهگیهای مهم انقلاب 57-56
که اتفاقاً مورد توجه تحلیلگران گوناگون
نیز در همان مقطع وقوع قرار گرفت، شرکت وسیع تودههای مردم (که
زنان بخش چشمگیر آن را تشکیل میدادند) در این انقلاب
بود. این تودهها از چه گروهبندی اجتماعی یعنی از
چه اقشار و طبقات جامعه بودند؟ دلیل شرکت آنها در انقلاب چه بود، آیا
درجه انقلابیبودن افراد متعلق به این اقشار و طبقات به یک میزان
بود؟ حد آگاهی آنان از واقعیتهای جامعه چگونه بود و.... همچنین در فاصله دو سال پس از قیام بهمن تا سال 60 ، آنها به جز گروهبندی سیاسی
خودِ جمهوری اسلامی، وارد چه گروهبندیهای سیاسی
دیگر شده و تا چه حد آگاهی سیاسی کسب کرده بودند؟ آیا
حضور آنها در آن گروهبندیها منطبق بر واقعیت وجودشان (قشر و یا
طبقهای که به آن تعلق داشتند) بود و یا در آن، جا افتاده بودند؟
تجارب سیاسی، درجه آگاهی انقلابی آنها و.... چگونه بود!؟
اینها همه نکات واقعیای هستند که با بررسی صحیح
آنها میتوان دید که چه کسانی، از میان کدام گروهبندی
اجتماعی و با چه درجه از آگاهی سیاسی و همچنین چه
زمان و تحت چه شرایط ویژه و مشخصی به نفع رژیم جمهوری
اسلامی تغییر موضع دادند. در عین حال، چنین برخوردی
برای بررسی وضعیت و چگونگی برخورد کل زندانیان سیاسی
در زندان نیز لازم است، به عبارت دیگر با توجه به این واقعیت
که توابین تعداد اندکی را به نسبت کل زندانیان سیاسی
تشکیل میدادند، باید دید که آن انبوه زندانیان
سیاسی که با همه افت و خیزها تن به همکاری با جمهوری
اسلامی ندادند، از چه اخلاق انقلابی و چه مزیتهائی
برخوردار بودند! امروز، گاه در برخورد به واقعیتهای زندان در دهه 60
، این واقعیت که ما در آن دهه با یک جنبش تودهای مواجه
بودیم، فراموش میشود. جنبش تودهای از جهات مختلف دارای
وضعیتی متفاوت با یک جنبش روشنفکری میباشد که در
برخورد به مسایل زندان و از جمله پدیده تواب باید مورد توجه
قرار گیرد. تازه باید خود آن جنبش تودهای با شرایط مشخص
خود بطور دقیق شناخته شود. آیا تک تک افرادی که در این
جنبش حضور داشتند، واقعاً به گونهای که ادعا میشد برای از بین
بردن ظلم و ستم در جامعه در آنجا بودند؟ آیا بخشی از آنها از روی
قدرتخواهی و تشخصطلبی- در آن شرایط مشخص که جمهوری اسلامی
هنوز بر اوضاع کاملاً مسلط نبود- به این جنبش نپیوسته بودند؟ و یا
بخشی بدون آنکه از آگاهی انقلابی لازم برخوردار باشند و یا
فرصت و امکان آموزش انقلابی را داشته باشند، در صف نیروهای مردمی
قرار نگرفته بودند؟ و... باید روی همه این واقعیتها مکث
نمود و تأثیر آنها را در بوجود آمدن
تواب در زندانها مورد توجه و تأکید قرار داد.
با رجوع به خود واقعیت شکلگیری توابین
و مراحل تکاملی آنان، میتوان دید که اولین دسته از دستگیرشدگان
که به همکاری با دستاندرکاران رژیم در زندانها پرداختند، دو تیپ
افراد بودند. اول کسانی که تنها وضعیت خاصی آنها را در ارتباط
با سازمانهای سیاسی مردمی قرار داده بود و جایگاه
واقعیشان به واقع در همانجا بود که پس از دستگیری در آن قرار
گرفتند. آنچه در عمل نشان داده شد این بود که فاصله زیادی اینان
را از کسانی که رسماً و آگاهانه در خدمت نیروهای سرکوب جمهوری
اسلامی بودند، جدا نمیکرد. باید بدانیم که در جریان
هر انقلاب که طبقات اجتماعی بطور هرچه فعالتری خود در صحنه سیاسی
حضور پیدا میکنند (بدون اینکه صرفاً توسط روشنفکران نمایندگی
شوند)، افراد متعلق به هر قشر و طبقهای جایگاه سیاسی خود
را بطور کلی در ارتباط با این یا آن تشکل سیاسی مییابند؛
با این حال تا مدتها صفها مخدوش میباشند و جنبش امکان صفبندی
روشن و نسبتاً دقیقی را با جبهه مخالف خود پیدا نمیکند.
بر این اساس، ممکن است کسی تا مدتها در جائی که نمیبایست،
حضور داشته باشد و یا در یک تشکل سیاسی افراد انقلابی
و غیرانقلابی تا مدتها در کنار هم قرار بگیرند. دراین زمینه
فاکتها و مثالهای کاملاً آشکاری وجود دارند (مثلاً حضور رهبران
سازشکار و حتی خائن در کنار خیلی از هواداران مبارز و انقلابی
در بعضی از سازمانهای سیاسی آن دوره)؛ اما اجازه دهید
مثال چنین موردی را از صف خود جمهوری اسلامی ذکر کنیم.
آیا آن جوانان و نوجوانانی که در آغاز حضور تودهها در صحنه سیاسی،
در آرایش نیرو، در صف جمهوری اسلامی قرار گرفتند، براستی همگی متعلق
به نیروهای ارتجاعی جامعه بودند؟ و یا از روی
ناآگاهی و به تصور این که خمینی طرفدار تودههای
زحمتکش میباشد و یا با داشتن تصور نادرست از گردانندگان رژیم-
که اتفاقاً بعضی از آنها با یدککشیدن مُهر پُرافتخار زندانی
سیاسی دوره شاه و سوءاستفاده از آن، حتی تصور "چریک"بودن
را هم در مورد خود برای دیگران ایجاد میکردند- به صف
آنها پیوسته بودند؟ همه کسانی که در آن دوره زندگی کردهاند،
خوب میدانند و هنوز فراموش نکردهاند که بسیاری از جوانان در
آغاز، فریب خمینی و رژیمش را خورده و با نظر مساعد به رژیم
حاکم مینگریستند. به همین خاطر هم در میان پاسداران تا
مدتی هنوز افرادی حضور داشتند که علیرغم بهتنداشتن لباس
پاسداری، هنوز کاملاً در آن سیستم حل نشده
بودند. بعداً هم خیلی از این جوانان پس از پیبردن
به ماهیت واقعی جمهوری اسلامی، سعی در استعفاء از
سپاه پاسداران نمودند و از آنجا که رژیم اجازه چنین کاری را نمیداد،
بعضاً فرار کرده و به صف نیروهای انقلابی پیوستند؛ و کسانی
که این امکان را نیافتند، در پروسه استحاله قرار گرفتند و دچار انواع
تغییرات شدند و بعید نیست که در این میان بعضی در شرایط موجود همه
ارزشهای انسانی را زیر پا گذاشته و در ردیف
پاسدارانی قرار گرفتند که به صورت موجودات وحشی
درآمده بودند. بر این اساس جای تردید نیست که در
رابطه با نیروهای اپوزیسیون هم میتوان مواردی
از آنگونه را در وجهی مخالف شاهد بود. نمونه بارز چنین امری را
آنچه که بعضی از توابین اولیه در اواخر سال 60
در زندان قزلحصار بخش مردان از خود به نمایش گذاشتند، مورد تأئید
قرار میدهد. در اینجا ما با افرادی چون بهزاد نظامی،
مهران و مهرداد سلطانی (دو برادر)، مجتبی میرحیدری،
حسین جوادزاده موحد و... مواجهیم که اولاً در مدت کوتاهی تواب
شدند، ثانیاً پس از توابشدن با اختیارات تام و تمام در بندهائی
که زندانیان در آن بسر میبردند مستقر و در حالیکه به تکیهگاه
و عصای دست لاجوردی و حاج داود رحمانی تبدیل شدند، با
اعمال رذیلانه و جنایتکارانه خود در حق زندانیان سیاسی،
در خدمت بازجوها قرار گرفتند؛ یعنی کسانی که دیروز از
مخالفین سیاسی رژیم محسوب میشدند، امروز به عنوان
شکنجهگر دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی نمایان شدند. براستی،
چنین واقعیتی را جز با آنچه در فوق گفته شد به گونهای دیگر
نمیتوان توضیح داد! چرا افراد نامبرده پس
از دستگیری با همه وجود به خدمت رژیم درآمدند!؟ وقتی
به اعمال آنان در زندان توجه کنیم، خواهیم دید که پاسخ این
سئوال در این واقعیت نهفته است که این تیپ از توابین
قبل از دستگیری در سر جای خود قرار نداشته و به خطا در میان
نیروهای مردمی، جای گرفته بودند. این افراد
بلافاصله پس از دستگیری با بهعهدهگرفتن نقش بازجو در همان محلی
که زندانیان در آن بسر میبردند، سعی کردند تا آنچه را که بازجویان
رسمی نتوانسته بودند در اتاقهای شکنجه و بازجوئی از زبان مبارزین
بیرون بکشند، دراین فرصت به دست آورند. در این میان بهزاد
نظامی و توابین دسته وی حتی از همسنخبودن خود با خیلی
از دستاندرکاران رژیم در زندانها را با تجاوز به یک نوجوان زندانی
(که پیشتر به آن اشاره شد) نشان داده و لمپنیسم خود را نیز با
آشکاری به نمایش گذاشتند و...(2)
در مورد افراد فوقالذکر در صفحات بعد با تفصیل بیشتری سخن
خواهد رفت.
تیپ دوم از اولین توابین کسانی بودند
که تنها موج انقلاب آنها را به صحنه سیاسی کشانده و بهاصطلاح بر حسب
مد روز "سیاسی" شده بودند و هیچوقت برای یک
مبارزه جدی آمادگی نداشتند. در مورد بعضی از آنها تنها تشخصطلبی
و مقامپرستی- در شرایطی که
داشتن ارتباط با این یا آن سازمان فخر و قدرت میآفرید-
باعث شده بود که در این صف جای گیرند. حتی بعضی از میان
تیپ دوم، صرفاً در یک رابطه فامیلی و یا دوستی
با مبارزین سیاسی قرار داشته و به یک مفهوم، سیاسی
نبودند. چنین افرادی در شرایط قدرتنمائی ارتجاع و در شرایطی که در چنگال دژخیمان
بسیار قسیالقلبی اسیر بودند، حاضر شدند برای نجات
خود، به شرف و انسانیت پشت و پا زده و در ریختن خون عزیزان
مردم، با آن دژخیمان شریک شوند. نمونه برجسته از چنین کسانی
که به تقویت نظام سرکوب در زندان مشغول شدند، اولین همکاران تواب حاجی
داود در زندان قزلحصار- بخش زنان- بودند.
در رابطه با بوجود آمدن اولین توابین، ما با یک
پروسه آگاهانه توابسازی نیز در زندانها مواجهیم که عمدتاً
توسط لاجوردی، قصاب زندان اوین بخصوص با کار روی نوجوانان بسیار
کم سن و سال صورت میگرفت. بعضی از این نوجوانان صرفاً در رابطه
با خانوادههایشان دستگیر شده و خود فعالیت سیاسی
نداشتند و آنهائی هم که خود به فعالیت سیاسی مشغول بودند
واقعا در سنی نبودند که بتوانند شناخت و تجربه لازم را از انقلاب و مسایل
آن داشته باشند. این نوغنچهها به یک شرایط دموکراتیک و
انقلابی نیاز داشتند تا در این محیط نه تنها آگاهی
سیاسی خود را هرچه بیشتر ارتقاء دهند بلکه استعدادهایشان
را نیز در خدمت جنبش انقلابی و آفرینش یک دنیای
واقعاً انسانی قرار داده و شکوفا
سازند. در حالیکه اکنون آنها با یورش ارتجاع به مردم آزادیخواه
ایران، یکباره خود را در شرایطی بسیار وحشتناک و
جهنمی در میان شکنجه و تهدید دائمی به مرگ مییافتند.
یکی از زندانیان سیاسی سابق که در سال 60
به عنوان یک نوجوان پسر در زندان اوین در "اتاق صغریها"
که همه "زیر 16-17
سال" سن داشتند محبوس بود، خاطرهای را به منظور نشان دادن حد قساوت و
رذالت لاجوردی و همپالگیهایش تعریف میکند که از
آن میتوان به عنوان پروسهای از توابسازی هم یاد کرد. این
خاطره مربوط به بردن آنها توسط لاجوردی به صحنه اعدام انقلابیون است
تا از نزدیک ریختنِ خونِ انقلابیون بر زمین را شاهد باشند
و با قرار گرفتن در صحنههای پر از رعب و وحشت، به "آغوش اسلام"
پناه ببرند! (یعنی با دیدن قدرت جهنمی جمهوری اسلامی،
در خدمت این رژیم خونخوار قرار بگیرند). او مینویسد: "... لحظاتی بعد ما را
به اطاق وصیت بردند. بعد از چند لحظه لاجوردی جلاد هم آمد. او گفت، ما
مدرک داریم و همه شما محارب هستید و امشب، شب آخر عمرتان است،
وصیتنامههای خود را بنویسید. با کسی که در کنار من
نشسته بود شروع به صحبت کردم. او دختری بود به نام گیتی. پاهایش
بر اثر شکنجه به شدت زخمی بود. او گفت دیروز حکم اعدام گرفتم و از من
پرسید... چرا اینجا آوردنت؟ گفتم از من مصاحبه میخواهند... .
پرسید چیز دیگهای هم از تو خواستند؟ گفتم، از من میخواهند
تیر خلاص بزنم. اما من به آنها گفتم که چنین کاری از من ساخته نیست...
ما را با بچههای اعدامی به محل اعدام بردند و در یک گوشهای
رو به دیوار با چشمان و دستان بسته نشاندند. احکام اعدام را فردی به
نام قاسم میخواند. او اسامی حدود 25-20
نفر را خواند و سپس آنها را به جوخه بستند. بعد چشمبندهای ما را باز کردند
تا شاهد مرگ آنان باشیم، همان لحظه حالت ناجوری به من دست داد. بچههای
اعدامی یک صدا شعار مرگ بر خمینی و زنده باد آزادی
میدادند. بعد از اعدام چشمان ما را بستند و سپس یکسری دیگر
را اعدام کردند. من آن لحظه کاملاً تعادل خود را از دست داده بودم. مجدداً چشمبندهای
ما را باز کردند. کامیونی که مخصوص حمل گوشت بود آوردند و اجساد را توی
آن ریختند. فردی به نام دائی جلیل که از محافظان لاجوردی
بود، تیرهای خلاص را زد...". (ناصر، "کتاب سمینار
بینالمللی استکهلم" 1-2
اکتبر 1998،
کانون زندانیان سیاسی ایران در تبعيد).
اقدام فوق، در مقطعی که هر روز دستهدسته از آزادیخواهان
را به میدان تیر برده و بساط اعدام بطور مرتب بر پا بود، یکی
از کارهای لاجوردی در آن روزها بود. تیرباران آزادیخواهان
و میدان تیری که خون عزیزان مردم در آن جاری بود،
برای لاجوردی مناسبترین محیط برای پرورش تواب بود.
او چه برای یگانهکردن زندانی تازهتوابشده با خودشان و چه جهت
محکزدن و امتحان زندانی در هم شکستهای که برای گریز از
مرگ و وحشتهای موجود در زندان همکاری با رژیم جمهوری
اسلامی را میپذیرفت و یا تظاهر به چنین امری
میکرد (چه نوجوان و چه غیر آن)، آنها را به میدان تیر میبرد
و شلیک آخرین تیر به آزادیخواهان محکوم به اعدام (که از
آن به عنوان "تیر خلاص"زدن یاد میشود) را به آنها
واگذار میکرد. کسانی که در شرایط خاصی و در مقطعی
همکاری با جمهوری اسلامی را قبول کرده بودند بدون آن که به
عواقب آن بیاندیشند و یا به درجه قساوت سردمداران رژیم
جمهوری اسلامی، این مزدوران تازهبرگمارده امپریالیسم
در ایران، واقف باشند، چه بسا وقتی در چنین موقعیتی
قرار میگرفتند، از شلیک خودداری مینمودند. در این
صورت لاجوردی حکم اعدام خود وی را در همانجا صادر میکرد. برعکس،
کسی که این امتحان را از سر میگذراند، میتوانست به
مثابه قاتلی که دستش به خون مبارزین آغشته است، در کنار لاجوردیها
قرار گرفته و مورد اعتماد باشد. حال، چنین توابی میتوانست
مدارج "پیشرفت" را با بهعهدهگرفتن وظایف ضدانقلابیای
که از طرف دستاندرکاران زندان به او محول میشد، یکی بعد از دیگری
طی کند. به نمونهای در این رابطه توجه کنید: "در
اواسط بهمن ماه تلویزیون خبر کشتهشدن موسی خیابانی
و همسر مسعود رجوی را پخش کرد. صحنه عجیبی بود... همان روز و یا
فردای آن روز دسته جدیدی از زندانیان از اوین وارد
قزلحصار شدند. پیش از آنکه آنها را سوار اتوبوس کنند به دیدار اجساد
برده بودند. همه آنها حالتی هیستریک داشتند... ف هم ترسو بود و
هم پررو. تواب بود. حاج داود وارد بند شد بیدرنگ به سوی او رفت و خود
را معرفی کرد و گفت که آماده هر کاری هست. دوستش- او را پ مینامم-
در کنار او بود. او هم اظهار آمادگی برای کار میکرد... روز بعد
دخترها شروع به گفتگو با اعضای سلول کردند... روشن شد که پ در جریان یک
اعدام شرکت کرده و به مغز یک اعدامی 14 ساله گلوله
خلاص شلیک کرده است. آنها بعد و به کرات این داستان را برای
افراد بازگو میکردند. ترس شدید درونی باعث میشد تا با بیان
این داستان خود را در پناه دیگران قرار دهند. و ترس از اعدام از سوی
دیگر آنها را وا میداشت تا به توابانی بیرحم تبدیل
شوند. دو دختر در مرحلهای که من آنها را دیدم در چنین وضعیتی
بودند... شبی اسدالله لاجوردی پ را به دادستانی فرا خوانده بود
و گفته بود که بنا به قولی که داده باید در مراسم اعدام شرکت کند.
دختر البته زرنگ بود ولی تا اینجای قصه را نخوانده بود. او را
سوار مینیبوس کرده بودند که زندانیان اعدامی را در آن
نشانیده بودند. بنا به گفته پ یکی از اعدامیها دختری
بود که به شدت شکنجه شده بود و او را روی برانکارد خوابانده بودند... پس از
تیرباران لاجوردی سلاحی به دست پ داده بود و او را به طرف یک
اعدامی برده بود. به نظر پ اعدامی 14 ساله بوده.
لاجوردی طرز شلیک را به او یاد داده بود و دختر شلیک کرده
و به بند باز گشته بود..." (نقل از "خاطرات زندان" شهرنوش پارسیپور،
صفحه 185-182).
آنطور که در کتاب مذکور قید شده، آن دو دختر تواب، در آن زمان 18
و 20
ساله بودند!
در مورد برنامه توابسازی، این را هم باید
اضافه کرد که در رابطه با نوجوانان، در شرایطی که آنها تحت فشار و
وحشتهای فراوان قرار داشتند، دستاندرکاران زندانها برای آن
نوجوانان کلاسهای آموزش اسلام ترتیب داده و سعی در نفوذ ایدئولوژی
ارتجاعی خود در آنها، یا به عبارتی دیگر تربیت ایدئولوژیکی
آنان به نفع خود مینمودند. تربیت(!!) به لحاظ عملی نیز
همچون نمونهای که در بالا به آن اشاره شد در دستور کار "مسئولین"
زندان قرار داشت.
توابهای
تاکتیکی! یا تاکتیکی که تواب ساخت
در اواخر سال 60
، با تداوم دستگیریها و اعدامها و با افزایش خشونتها و
فشارها، عدهای از زندانیان که در جریان بازجوئیها
شناخته نشده و مواضعشان برای دستاندرکاران زندان رو نشده بود و همچنین
کسانی که واقعاً کارهای نبوده و صرفاً در جریان بگیر و
ببندهای وحشیانه و بیحساب و کتاب پاسداران به زندان افتاده
بودند، بر آن شدند که خود را موافق رژیم جمهوری اسلامی جلوه
دهند. در این میان کسانی هم بودند که در شرایط بسیار
سخت و دشوار زندان، صرفاً به خاطر رهائی از مخمصه موجود و حفظ زندگیشان،
دست به ابراز ندامت زده و بدون آن که واقعاً قصد طرفداری از رژیم را
داشته و بخواهند به خدمت او در آیند، کوشیدند با اعمال و رفتارهایی
که در آن شرایط در خدمت تضعیف جوّ مبارزه و مقاومت در زندان قرار
داشت، صرفاً به این کار تظاهر نمایند. نماز خواندن، شرکت در مراسمهای
سیاسیمذهبی رژیم در درون زندان و غیره، اعمالی
بودند که اینان (چه متعلق به یک نیروی سیاسی
چپ بودند و چه متعلق به مجاهدین و غیره) با توسل به آنها سعی در
موافق جلوهدادن خود با رژیم میکردند. هرچند در مواردی، کسانی
از طریق پیشهکردن چنان رفتاری در مدت کوتاهی توانستند
خود را از زندان برهانند اما، بریدن و نادمشدن در شرایطی که رژیم
به در هم شکستن زندانیان سیاسی مبارز و بطور کلی شکستن
جوّ مبارزه و مقاومت در زندان شدیداً نیاز داشت، آسان و بی درد
سر تمام نمیشد. درست است که اینان فقط تظاهر به تواببودن میکردند
و مسالهشان صرفاً خلاصی از زندان بود، ولی چنان وضعی در شرایطی
که بازجوها و مسئولين زندان آلودگی هرچه بيشتر آنها را به اعمال ضدانقلابی
در زندانها طلب میکردند، نمیتوانست ثابت بماند. تازه با وجود توابین
واقعی و شرایطی که در زندان حاکم بود، چنین کاری
مدت زیادی نمیتوانست به طول انجامد و دیر یا زود
آنها توسط این توابین لو رفته و تاکتیکیبودن حرکتشان
برملا میشد. توابین واقعی، ریز کارهای اینان
را به رئیس زندان گزارش میدادند و در جریان این کار،
"توابین تاکتیکی" در شرایطی قرار میگرفتند
که دیگر نمیتوانستند به راحتی "فیلم" بازی
کنند. بطور کلی، نادمشدن، آغاز یک پروسه خطرناک بود چرا که زمينه
مناسبی فراهم میساخت تا فردی که صرفاً در جستجوی راهی
برای نجات خود از شرايط مرگبار زندان بود و به همين منظور تن به انجام بعضی
اعمال مورد پسند و دلخواه بازجوها و زندانبانان میداد، در شرایطی
به ورطه نابودی کشانده شود؛ به این معنا که شرایط جدید که
در آغاز با کمک خود وی ساخته شده بود، میتوانست باعث دگرگونی
شخصيت پيشين او گشته و وی را بطور کامل در منجلاب توابی غوطهور سازد.
در این دوره گردانندگان زندانها، برای استفاده از چنین افرادی
به نفع خود، انرژی زیادی صرف نموده و برنامههای گوناگونی
را پیاده مینمودند تا نادمین واقعی را به همکاران خود
تبدیل نموده و از آنها تواب بسازند. این برنامهها از وارد آوردن
فشارهای مستقیم و غیرمستقیم بر زندانی سیاسی
گرفته تا کوشش در نفوذ دادن ایدئولوژی منحط خود در آنها و یا
به زبان دیگر شستشوی مغزی آنها را شامل میشد. البته، این
برنامهها که در راستای توابسازی صورت میگرفت، الزاماً همیشه
موفقیتآمیز نبود و در مواردی اجرای چنان برنامههائی
در رابطه با کسانی که نادم بودند و یا تظاهر به توابشدن میکردند،
به آغاز پروسه دیگری می انجامید. گاه، تناقضاتی که
در درون شخص وجود داشت- يعنی تناقض بين انسان
مبارز ماندن و يا از جنسِ دستاندرکارانِ جمهوری اسلامی شدن و
به انسان پست و حقیری به نام تواب تبديلگشتن- چنان فشارهای
درونی به آن شخص وارد میکرد که تعادل روحی وی را بههمریخته
و نتايج ناگوار و دلخراشی چون دچارشدن به حالتهای روانی غمانگیز
و ابتلای او به بيماریهای روانی به بار میآورد؛ و
بعضی وقتها نیز کاملاً به ديوانهشدن وی منجر میگشت. در
نوشته دیگری از خانم پارسیپور تحت عنوان " نادمها و توابها"
(چاپشده در کتاب زندان- جلد اول)، وضع توابین تاکتیکی
در زندان زنان، با روشنی هرچه بیشتری مورد تشریح قرار
گرفته است: "اکنون میتوانم بگویم چند نوع تواب را در این
زندان دیدهام. بخش قابل ملاحظهای از توابین افرادی
بودند سر موضع که با زرنگی تمام در نقش تواب ظاهر شده بودند. هنگامی
که میگویم سر موضع منظورم این نیست که میخواستند
پس از پایان زندان به فعالیت سازمانی یا حزبی
بازگشت کنند. بلکه منظورم این است که آنها همچنان به اعتقادات خود باور
داشتند؛ اما در عین حال چنین به عقلشان رسیده بود که فیلم
توابی بازی کنند... دسته دوم توابین، دختران جوانی بودند
که از وحشت تا خرخره در گل و لای غلطیده بودند و تواب شده بودند. این
گروه موی دماغ گروه اول شده بودند. مرتب گزارش میدادند، در نتیجه
گروه نخست هم مجبور به گزارش دادن میشد. این توابین زودتر از
همه آزاد شدند. دسته سوم از توابین از افرادی تشکیل میشد
که به راستی از عقاید خود برگشته بودند. این گروه دو دسته میشدند:
دستهی نخست میکوشیدند همه را متوجه کنند که اشتباه کردهاند.
اینها موجودات مزاحمی بودند و گاهی ترسناک میشدند. اما
دستهی دوم افراد بیآزاری بودند که میکوشیدند
زندان خود را بی سر و صدا بگذرانند و به خانه برگردند. اما در همین جا
به دام گروه دوم میافتادند و مجبور میشدند همانند آنها مانور
بدهند".
حال، به این امر بیاندیشیم که در
صورت افزایش تعداد "توابین تاکتیکی"، تأثیر
عملکردهای فوقالذکر و وضعیت حاصل از آنها، روی دیگر
زندانیان و در محیط بند چه میتوانست باشد! یکی از
زندانیان سیاسی آن دوره به این سئوال پاسخ میدهد:
وقتی "رفتهرفته و بطور خودانگیختهای نقش بازی کردن
و "تاکتیک زدن" توی بند غالب شد، دیگرکمتر کسی
میتوانست به کس دیگری اعتماد کند." گوینده سخنان
فوق که در سال 60
با هواداران سازمان مجاهدین خلق در یک بند بسر برده است، در رابطه با
"تاکتیک زدن" و "تواب تاکتیکی" شدن افراد
وابسته به سازمان مجاهدین، مینویسد که: "در ابتدا، مصاحبه
کردن دلبخواه بود. به نظر میرسید که روال هواداران مجاهدین این
بود که مصاحبه نکنند. اما طولی نکشید که تقریباً همه طرفداران
سازمان مجاهدین پذیرفتند که مصاحبه تلویزیونی
بکنند، انزجارنامه امضاء کنند و حتی توی حسینیه اوین
بیزاری خود را از "گروهک" خود اعلام کنند و تأکید
کنند که دیگر "فعالیت ضد انقلابی" نخواهند کرد، و این،
اواخر سال 1360بود."
(م. کزازی، توبه تاکتیکی - کتاب زندان، جلد اول).
همانطور که مشخص است با فزونییافتن تعداد توابین تاکتیکی
و اعمالی که به این منظور انجام دادند، شرایطی در بندها ایجاد
شد که دستاندرکاران زندان برای ایجاد اختناق و فضای سرکوب در میان
زندانیان سیاسی، بیشترین استفاده را از آن نمودند.
زندانی سیاسی دیگری، در نوشتهای تحت عنوان
"تشکیلاتبندی"ها (درج شده در کتاب فوقالذکر)
موضوع فوق را به این صورت بیان میکند: "یکی
از اولین کسانی که بطور "تاکتیکی" تواب شدند،
مجاهدینی بودند که بعدها به " تشکیلاتبندی"
معروف شدند." و ادامه میدهد: "پس از افزایش فشار و گسترش
اعدامها برخی از "تشکیلاتبندیها" تصمیم
گرفتند که بطور مصلحتی و تاکتیکی توبه کنند و به درجات گوناگون
با مأموران زندان راه بیایند و همکاری کنند. از پذیرش
تمام و کمال مقررات گرفته تا خبرچینی و انواع و اقسام خوشرقصی.
انتشار نشریه "منافق" محصول مشترک همین همکاری زندانی
و زندانبان بود که در داخل زندان تهیه و تنظیم و چاپ میشد. اگر
هدف گردانندگان زندان از انتشار "منافق" تضعیف و تخطئه رهبران و
خط مشی مجاهدین بود و در هم شکستن و به سازش کشیدن هواداران،
هدف "تواب تاکتیکی"ها این بود که با استفاده از این
وسیله گامی به سوی هدفشان بردارند". لازم به تذکر است که
اغلب زندانیان سیاسی باقیمانده از دهه 60
که در جریان این نوع توابشدن زندانیان متعلق به سازمان مجاهدین
خلق قرار داشتند، از "توبه تاکتیکی" زندانیان مجاهد
(هم زن و هم مرد)، به عنوان سیاست رهبری سازمان مجاهدین در آن
مقطع در زندانها یاد میکنند و متفقالقولند که تواب تاکتیکیشدن
رهنمودی بود که از خارج از زندان و از بالا برای حفظ نیرو و
مقابله با خونریزیها و جنایتهای وحشیانه جمهوری
اسلامی و جهت ایجاد سدی در مقابل گسترش اعدامها، به درون زندانها
برده شد. اتفاقاً در کتاب " قتلعام زندانیان سیاسی"
از انتشارات سازمان مجاهدین خلق که چندین سال پیش به نگارش
درآمده نیز در تأئید "توبه تاکتیکی" افراد
وابسته به این سازمان بروشنی سخن گفته شده است؛ هرچند امروز برخی
از طرفداران سازمان مجاهدین خلق سعی در انکار این امر نموده و
چنین مسئولیت