به نقل از: پیام فدایی ، ارگان چریکهای فدایی خلق ایران

شماره 252 ، تیر ماه 1399‏

 

فیروزه

 

 

تقدیم به دخترکان زیبای میهن ام که با داس و تبر ارتجاع کور این ابزار بی رحم و پرشقاوت امپریالیسم به قتل رسیدند.

 

 

خاطره ای از دوران پناهجویی در ترکیه

 

برای بسیاری از پناهجویانی که برای نجات جان خود از چنگال جمهوری اسلامی گریخته و به امید دستیابی به یک زندگی حداقل انسانی ، کشور را ترک کرده اند صرف گذشتن از مرز ایران به معنی پایان درد و رنج های آن ها نبوده است.

پناهندگانی که دوران پناهجویی خود را در شهر آنکارا در ترکیه سپری کرده اند نام محله عصمت پاشا  ismat pasa  برایشان نامی آشنا است. این محله نامش را از عصمت اینونو که ژنرال ارتش ترکیه و وزیر امور خارجه و همچنین دومین نخست وزیر جمهوری ترکیه بوده ، می گیرد. در زمان های گذشته ، محله عصمت پاشا، یکی از محله های خوب آنکارا بوده است. اما امروز یکی از محله های حاشیه ایی و محلی پر از جرم و جنایت می باشد. بطوری که حتی مردان هم در شب در رفتن به این محله واهمه دارند. چرا که اکثر شب هایش بدون چند بار تیراندازی و درگیری بین افراد شرور به صبح نمیرسد.

در دوران پناهجویی به همراه یکی از هم میهنان نجیب و آزاده کُرد ، منزلی در این محله اجاره کرده بودم.  این محله پناهجویانی از همه جای خاورمیانه و افریقا را در خود جای داده است. ما هم به دلیل عدم اطلاع از شرایط این محله به خاطر همین که اکثر پناهجویان در آن جا اقامت دارند ، این محل را برای اجاره خانه انتخاب کرده بودیم.

دورانی که من در آنکارا بودم پناهجویان هفته ای دو بار برای امضاء و اعلام حضور خود به مرکز امنیت که فاصله چندان دوری هم با محله عصمت پاشا نداشت میرفتند. 

بعد از مدتی اقامت در این محله با شناختی که از شرایط به دست آوردیم ضمن مشورت با هم منزلی ام تصمیم به رفتن از محله را گرفتیم. اما چون آن انسان شریف در موقعیت مالی ای که بتواند در محله دیگری که برای زندگی مناسب بود خانه ایی اجاره کنیم را نداشت برای همکاری و همراهی با او تصمیم به ماندن در این جا را تا زمانی که برایم قابل تحمل بود گرفتم. تصمیمی که زیاد هم دوام نیاورد و بعد از چهار ماه از این محله نقل مکان کردم .

چهره فقر و جلوه های گوناگون آن را در کشور ثروتمند ایران دیده بودم؛  از نزدیک شاهد قربانیان شرائط بیرحمانه ای که حکومت جنایتکار جمهوری اسلامی برای کارگران و زحمتکشان و زنان تحت ستم ساخته است بودم؛ به خاطر همین وضعیت تازه ای که در این محله شهر آنکارا در آن قرار داشتم برایم هیچ تازگی نداشت.   البته چون ارتباطات من فقط با جامعه پناهجویی بود ، این جا درد و رنج معیشت و نداری شان را بیشتر بچشم میدیدم و شاهد رنج آورترین دردهایی بودم که ساکنان محله و تعدادی از پناهجویان دیگر به آن ها خو گرفته بودند و برای گذران این دوران تنها راه پیش پای آنان تن فروشی بود. نه تنها پناهجویان آواره و دربدر، که ساکنان محله را هم امکان گریزی از این منجلاب نبود، آخر یک پناهجو با همه محدودیت هایش به کجای این روزگار تیره و تار می تواند پناه ببرد و چگونه می تواند سرپناه سالمی برای خود بیابد؟

هر روز که می گذشت ، شاهد سقوط زنان بی پناه بیشتری در دام پلیدی های جامعه سرمایه داری  فاسد و فاشیست ترکیه بودم.    

روزی در برگشت از مرکز امنیت با یکی از پناهجویانی که اهل کرمانشاه و در محله ما ساکن بود همراه شدم. یک سالی بود که در این محله ساکن شده بود و خاطرات تلخ بسیار داشت؛  دلی پردرد از رژیم هایی که در خاورمیانه با اعمال محرومیت و سرکوب های غیر انسانی باعث آوارگی و سیه روزی اینچنین شهروندان شان می شوند. در جریان صحبت گفت دیگر نمیتوانم بیشتر منتظر پاسخ دفتر سازمان ملل که همه پناهجویان آن را UN می نامیدند، بمانم. این شرائط دیگر برایم قابل تحمل نیست اما یک تصمیم دارم و میخواهم قبل از برگشتن به ایران با یک "حاجی" تصفیه حساب کنم.  با خود گفتم چون کار کردن پناهجویان قدغن است شاید کار سیاه کرده و این "حاجی" دست مزدش را نپرداخته که چنین تصمیمی دارد.  شنیده بودم که از پناهجویان کار می کشند و چون می دانند که این بی پناهان نمی توانند به جایی شکایت ببرند؛ نه تنها دستمزدشان را نمی پردازند بلکه آن ها را تهدید هم می کنند و چند مورد پیش آمده بود که تهدیدات شان را هم عملی کرده و پناهجویان را کتک زده و از مخروبه هایی که نامشان خانه پناهجویی بود ، بیرون انداخته بودند. کنجکاو بودم بدانم این "حاجی" کیست و کینه این جوان از کجا ریشه گرفته است. 

در نزدیکی محله ما یک روسپی خانه قرار داشت در جریان صحبت پناهجوی کرمانشاهی از من پرسید که آیا من از وجود این محل اطلاع دارم؟  جواب من مثبت بود. پرسید آیا شده که از آن جا رد شده باشید؟ باز هم جواب من مثبت بود. پرسید افرادی را که آن دور و ورها پلاس هستند دیده ای و قیافه هایشان را خوب بخاطر داری؟ باز هم جواب من مثبت بود. مشخصات شخصی را داد که برای من آشنا بود چند بار ،ن شخص را از نزدیک دیده بودم و به همین دلیل هم در پاسخش گفتم این کسی که می گویی آدم سمجی است و همه اش دور و بر پناهجویان می گردد. چرا؟ گفت میدانم حریف شما نیست. اما اگر می خواهی او را بشناسی سلامش را جواب بده. بعد خود خواهی فهمید درد و کینۀ من از کجاست. از این جوان هموطن خواستم که از تصمیمش منصرف شود و با توجه به خطراتی که تهدیدش می کند کاری به کار "حاجی" نداشته باشد. در همین زمان به منزل رسیده و از هم جدا شدیم.

چند روز بعد که برای خرید نان از منزل خارج شدم با "حاجی" مورد بحث درب نانوایی محل مواجه شدم. این بار مثل همیشه با اخم و ترش رویی برخورد نکردم. چون می خواستم بدانم شغل شریف حاجی چیست! حاجی که در کمین بود با تبسم خاص خودش بطرف من آمد و از حال و روز من پرسید. ابتدا سئوال کرد که اهل کجایی که پاسخ دادم اهل ایران هستم. سپس پرسید پناهجو هستی؟ و آیا تنها زندگی می کنی؟ آیا مرد داری؟ جواب دادم تنها هستم و مرد هم ندارم.

بعد پرسید، آیا کار میکنی؟  درآمدتان از کجا تامین می شود؟  اجاره خانه و پول غذا و لباس از کجا میاوری؟ پاسخ دادم از جیب. چون هدفم شناخت این فرد بود به این مکالمه ادامه دادم. او هم که جواب های من را می شنید در ادامه گفت پارای (پول) جیب یک روز تمام می شود. من کارم کمک کردن به زنان تنهاست و برای شان کار پیدا می کنم بیا تا به شما کمک کنم. پرسیدم چه نوع کاری؟ حاجی جواب داد: خداوند جنس زن را طوری آفریده که بتواند در روز تنگ از آن برای امرار معاش استفاده کند و این در شریعت ما هم آزاد است و هم ثواب دارد. ثوابی بالاتر از این در شریعت ما نیست. همینطور که با خشم و نفرت صحبت های حاجی را گوش می دادم بیاد دست نوشته ای افتادم که روزی یک زن بسیجی در ایران در دست گرفته بود و روی آن این عبارت نوشته شده بود: صیغه شیرین ترین لذتی است که نصیب زن مسلمان می شود. در حالی که این تصویر در ذهن ام جان می گرفت صحبت های آن جوان هموطن کرمانشاهی را بیاد می آوردم که گفت قبل از رفتن به ایران باید با این حاجی تصفیه حساب کنم. من نیز بطوری که اطرافیان در صف نانوایی هم بشنوند از او خواستم که دیگر به حرف زدن بیشتر ادامه ندهد و از کنارم دور شود.  همه فهمیدند که رفتار حاجی با من توهین آمیز بوده و به این علت من از او خواسته بودم از من دور شود. این حاجی وقیح خفت طلب بلند بلند که همه بشنوند تا او از بی حیثیتی خود دفاع کند عقب عقب می رفت و می گفت مردم ترکیه شمایی که صدای منو می شنوید باید به حضور ایرانیانی که از اسلام شریف  گریخته و سرزمین پاک ما را آلوده کرده اند به محکمه ها شکایت ببرید و این ها را از این جا بیرون بریزید. در میان کسانی که در صف نانوایی بودند یک جوان به او معترض شد و رو به من چنین گفت: متاسف هستم که زنان گرفتار فقر و محرومیت در دام حیله و فریب این... گرفتار می شوند و بخاطر یک لقمه نان تن به قبول این شرائط می دهند.  تو به تنهایی نمی توانی با فسادی که ریشه در سیستم جنایتکارانه و فاسد ما دارد مبارزه کنی و خودت را با این در گیر نکن او از حامیان گردن کلفتی برخوردار است. با این که در سخنانش حقایقی وجود داشت ، پاسخ دادم اما بالاخره همیشه یک نفر باید بپا خیزد و تو دهن امثال این حاجی ها بزند. نان مورد نیازم را خریده و به خانه برگشتم به هم منزلی ام گفتم باید از این محله رفت دیگر جای ما این جا نیست و به آن هموطن کرمانشاهی ام هم توسط پناهجویی که می شناختم پیام دادم که من و تو فعلا توانایی درافتادن با این باند فساد را نداریم و بهتر آن که بدون درگیری از این محله برویم. من آن قدر خوش شانس بودم و توانایی مالی داشتم که از آن محله کثیف خارج شوم، اما ننگ داستان های درد آور زنان پناهجوی ایرانی که قربانی سرکوب جمهوری اسلامی و فقر و محرومیت ناشی از مهاجرت بودند ، هیچ گاه از پیشانی این رژیم پاک نخواهد شد.

 تیر 1399