به نقل از : پیام فدایی ، ارگان چریکهای فدایی خلق ایران

شماره 235 ، بهمن ماه 1397

 

توضیح: نوشته زیر متن پیاده شده گفتگو هائی است که در جلسات آموزشی و تشکیلاتی سازمان طرح شده و سپس به لطف رفقائی ، به صورت نوشتاری در آمده است.  متن های پیاده شده پس از تصحیح و در صورت نیاز درج زیرنویس هائی با اضافه کردن یک مقدمه برای انتشار آماده شده است. به امید این که این بحثها در درک وابستگی نظام اقتصادی و رژیمهای سیاسی حافظ آن در ایران به امپریالیستها ، کمک کننده باشند.

 

فریبرز سنجری

بخش دوم

ملاحظاتی در باره وابستگی ایران به امپریالیسم

سقوط رضا شاه

در جريان جنگ جهانی دوم و به دنبال اشغال ایران در سال 1320 از سوی متفقین، تاريخ مصرف "رضا شاه" هم ‏تمام شد و دوران جديدی در صحنه سياست ايران شکل گرفت. به واقع، ديالکتيک زندگی باعث شد که همان ‏دلائلی که امپرياليسم انگلستان را واداشت تا "رضا خان‎ ‎میر پنج" را به قدرت رسانده و‎ ‎او را "رضا شاه" کند ، این ‏بار همان دلایل که جز تأمین منافعش نبود، این قدرت امپریالیستی را بر آن داشت که وی را از قدرت ساقط کند. ‏قبل از ادامه بحث لازم است تاکيد کنم که در شرایط جنگ جهانی دوم ، بطور طبيعی مساله جنگ عمده شده بود ‏و این امر از یک طرف باعث تمرکز سرمایه ها در صنایع نظامی می گشت و از طرف دیگر شرایط ناامنی در سراسر ‏جهان ايجاد شده بود و برخی قدرت های امپرياليستی که تا قبل از اين جنگ بيشترين مناطق نفوذ را دارا بودند ‏، قادر به حفظ موقعیت خود نبوده و تضعیف می گشتند. شرایط حاصل از چنین واقعیت هائی در همه جا به رشد و ‏قدرت گیری جنبش های آزادیبخش و رشد بورژوازی ملّی دامن زد. در ایران نیز اوضاع ناشی از جنگ جهانی دوم و ‏رقابتها و جا به جائی های قدرت های امپریالیستی در صحنه سیاسی جهان به بورژوازی ملّی ايران امکان رشد ‏داد. از طرف دیگر جایگزینی رضا شاه با پسرش عملا شرايط شبه دمکراتيکی را سبب گردید که باعث رشد و ‏گسترش مبارزات توده ها شد. در این دوره است که بورژوازی ملّی ضمن استفاده از تضادهای جهانی ، پرچم ملّی ‏کردن صنعت نفت یعنی اصلی ترین طريق غارت کشور را بلند می کند.‏

از سقوط رضا شاه تا کودتای 28 مرداد 1332 ، ما شاهد یک دوره 12 ساله در تاریخ ایران هستیم که دورانی کاملا ‏متفاوت با گذشته است. در اين دوره به دليل در گير بودن امپرياليسم انگلیس با بحرانی عمومی و تضعيف دولت ‏مرکزی وابسته ، عملا فرصتی طلائی در اختيار مردم ما قرار می گيرد، فرصتی که در صورت وجود یک رهبری ‏کمونیستی در جامعه ، امکان پیشبرد يک مبارزه ضد امپرياليستی جدی عليه دشمنان مردم وجود داشت که البته ‏اين فرصت متاسفانه از دست می رود. محمد رضا شاه فرزند رضا شاه گر چه با حمايت قدرتهای امپرياليستی ‏انگلستان و آمريکا به جای پدر بر تخت سلطنت نشست اما کاملا فاقد قدرت و اتوريته پدر خود بود. این دوره 12 ‏ساله در عین حال دوره تعارض قدرتهای مختلف جهانی در ایران می باشد. از یک سو ارتش شوروی در شمال ‏خاک ایران رسما حضور يافته و از سوی دیگر امپریالیسم انگلیس در جریان جنگ تضعیف گشته و در همه جای ‏دنیا کم کم نقش سرکردگی خود را به نیروی تازه نفس و قدرتمند یعنی امپریالیسم آمریکا می دهد.‏

در اوضاع و احوال آن سالها در حالی که انگلیس برای دادن هر امتیازی به آمریکا تا جایی که توان دارد مقاومت می ‏کند اما خود به خوبی می داند که دوران یکه تازی اش و دورۀ این تبلیغات که "آفتاب در قلمرو امپراتوری اش غروب ‏نمی کند" پایان یافته است. با توجه به قدرت رو به رشد شوروی که نقشی تعيين کننده در شکست فاشيسم ‏ايفا کرده بود و بعد از پيروزی در جنگ ، به قدرتی جهانی تبديل شده بود از یک سو و از سوی دیگر رشد جنبش ‏های آزادیبخش در مناطق تحت سلطه امپریالیسم انگلیس، این امپریالیسم مجبور بود دست کمک و همکاری به ‏سوی امپرياليسم تازه نفس و قدرتمند آمريکا دراز کند، امپریالیسمی که با بمباران اتمی ژاپن آنهم در شرايطی ‏که شکست آلمان و ژاپن محرز شده بود، نشان داده بود که برای کسب موقعیت سرکردگی در میان رقبا از هيچ ‏جنايتی کوتاهی نمی کند. سياستمداران کار کشته انگلستان با وضعی که پس از جنگ حاصل شده بود نيک ‏می دانستند که تنها در چنين اتحادی است که می توانند در مقابل قدرت رو به رشد شوروی بايستند. در همين ‏چهار چوب بود که هر دو امپریالیسم انگلیس و آمریکا در ايران در اتحاد با همدیگر خواهان خروج شوروی از شمال ‏ایران می شوند. حتی ترومن رئيس جمهور آن زمان آمريکا در خاطرات دوران رياست جمهوری اش مدعی شده که ‏در جريان فرقه دمکرات آذربايجان به شوروی اولتيماتوم داده است که دولت شوروی باید نیرو هایش را از ایران خارج ‏سازد و دولت شوروی هم به دنبال این اولتيماتوم نیرو هایش را از ایران خارج ساخته است. (3) باید توجه نمود ‏که این اولتيماتوم در شرایط بمباران اتمی ژاپن از سوی ایالات متحده آمریکا داده می شد. ‏

قدرت گیری امپریالیسم آمریکا در ایران

در شرایط خود-ويژه بعد از جنگ جهانی دوم که تعارض شوروی با قدرتهای امپرياليستی ديگر و تشدید رقابت های ‏امپریالیستی از وجوه برجسته آن می باشد، مصدق به عنوان نماینده بورژوازی ملّی قادر شد با سر دادن شعار ‏ملّی کردن صنعت نفت (صنعتی که کاملأ زیر سلطه انگلیس بود) و حرکت در اين جهت ضربه بزرگی به سلطه ‏انگلستان بزند. اهمیت این ضربه برای انگلیس تا آنجا بود که به دنبال کودتای 28 مرداد و سقوط مصدق اولین ‏وظیفه کابینه زاهدی، نخست وزیر شاه، حل مسئله نفت شد که البته با توجه به نفوذ رشد يافته آمريکا این ‏مسئله سرانجام به وسیله قرارداد امینی- پيچ (امینی و پیچ، اسامی کسانی هستند که قرار داد را بستند) به ‏ايجاد کنسرسيومی منجر شد که 40 درصد سهام آن به پنج شرکت بزرگ نفتی آمریکا تعلق گرفت و 40 درصد هم ‏متعلق به شرکت سابق نفتی انگليس و ايران (شرکت بريتيش پتروليوم فعلی) و 20 در صد باقی مانده هم بين ‏شرکت هلندی انگليسی "رويال داچ شل" (14 درصد) و شرکت دولتی نفت فرانسه (شش درصد) تقسيم ‏شد.(4) به این ترتیب آمریکا که بعد از جنگ جهانی یورش به بازار ایران را تشديد کرده بود و برای نمونه بازار ‏اتومبیل را کاملأ قبضه کرده بود، و در شرایطی که با تسلیح ارتش ایران و اعزام مستشاران خود به سازماندهی ‏ارتش ایران بر اساس هدف های خود پرداخت، به سهم قابل توجهی از خوان یغمای نفت ایران نیز دست یافت. به ‏واقع دوره 12 ساله (بین سقوط رضا شاه و کودتای 28 مرداد 1332)، با قدرت گیری آمریکا در ایران پایان یافت. این ‏واقعیت در نقشی که سیا (‏CIA‏) سازمان جاسوسی ایالات متحده آمریکا در کودتای 28 مرداد ایفا نمود به روشنی ‏خود را آشکار ساخت.‏

به دنبال کودتا شرایط برای رشد روزافزون نفوذ آمریکا بيشتر مهیا گشت و سیل وام ها و کالاهای آمریکایی به ‏سوی ایران جاری شد. رژیم کودتا در سال 1334 "قانون جلب و حمایت سرمایه های خارجی" (5) را تصویب کرد و ‏سپس در سال بعد (1335) "قانون جلب و حمایت سرمایه های آمریکایی" را تصويب نمود. تصويب چنين قوانینی ‏خود نشاندهنده رشد نفوذ آمریکا در ایران بود. نفوذی که به تدریج امپریالیسم آمریکا را به قدرت درجه اول در ایران ‏تبدیل نمود.‏

سیل وام های آمریکایی و سرمایه های این کشور به ایران ضرورت تحولی در شیوه تولید فئودالی موجود در ایران ‏جهت گسترش سرمایه گذاری های خارجی را برجسته ساخت و به این دلیل هم دولت کندی از رژیم شاه ‏خواهان اجرای اصلاحات ارضی شد و به دلیل رشد روزافزون قدرت آمریکا در ایران این سیاست از سوی شاه اجبارا ‏پذیرفته و اجرا شد. شاه جهت اجرای خواست آمریکا مبنی بر اصلاحات ارضی، در ششم بهمن 1341 با بوق و ‏کَرنا اعلام "انقلاب سفید" نمود که اصلاحات ارضی هسته اصلی آن بود. "انقلاب سفید" در زمانی صورت گرفت ‏که دوره نزول قدرت انگلیس و اوجگیری قدرت آمریکا در ایران‎ ‎بود، دوره ای که قدرت مسلط امپریالیستی در ایران، ‏امپرياليسم آمریکا شده و ارباب تغییر کرده بود. از آن زمان هر روز که گذشت سلطه امپرياليستی و به خصوص ‏سلطه ایالات متحده آمریکا در شئونات مختلف کشور بسط و گسترش بیشتری پيدا کرد.‏

همانطور که ملاحظه شد انقلاب سفید به وسیله رژیم وابسته ای طرح و اجرا گردید که کاملأ تحت هدایت و کنترل ‏امپریالیسم بود. به همین دلیل هم این اصلاحات نمی توانست جهت دوا کردن دردی از دردهای بیکران دهقانان و ‏مردم ایران باشد ، بلکه بر عکس جهت بسط نفوذ سرمایه های امپریالیستی در شهر و ده بود که سازمان یافت. به ‏واقع به قول رفیق مسعود احمد زاده ، اصلاحات ارضی، کودتای رضا شاه را تکمیل کرد. اگر در آن کودتا سلطه ‏امپریالیستی در ایران مسلط شد در حالی که شیوه تولید فئودالی همچنان به حیات خود ادامه می داد، با این ‏اصلاحات شیوه تولید فئودالی به خاک سپرده شد و با حاکم شدن کامل سیستم سرمایه داری وابسته در ایران ‏شرایط برای بسط و گسترش هرچه بیشتر سرمایه های امپریالیستی آماده گشت.(6) واقعیت این است که در ‏کودتای رضا خان شیوه تولید فئودالی حفظ شد و به تدریج در پروسه رشد سرمایه داری وابسته و ایجاد زیربناهای ‏لازم جهت رشد روزافزون آن اقتصاد فئودالی با منافع امپریالیستی در تعارض آشکار قرار گرفت. این واقعیت را رفیق ‏مسعود احمد زاده ضمن تحلیل داهیانه ای از شرایط جامعه ایران و انقلاب سفید شاهانه در کتاب خود "مبارزه ‏مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک"به درستی توضیح داده و خاطر نشان ساخت که امپریالیسم متحد دیروزی ‏خود (فئودالیسم) را که در این فاصله به لاشه فرتوتی تبدیل شده بود را به سادگی خاک نمود بدون اینکه خونی ‏به زمین ریخته شود و یا برای این منظور نیاز به جلب حمایت توده ها باشد.‏

سازش امپریالیسم با فئودالیسم و تحمل این شیوه تولید در ایران از سوی امپریالیسم تا "انقلاب سفيد" محمد ‏رضا شاه، برخی را در جنبش انقلابی مردم ما به این اشتباه انداخته بود که وحدت امپریالیسم و فئودالیسم را ‏وحدتی استراتژیک و همیشگی قلمداد کنند. به همین دلیل آنها به اصلاحات ارضی و نتايج مستقیم آن در نابودی ‏قطعی فئودالیسم باور نداشتند. اما همانطور که چریکهای فدائی خلق با تحلیل شرایط عینی نشان دادند ‏همزیستی فئودالیسم و امپریالیسم امری موقتی و تاکتیکی بوده و هر کجا و هر زمانی که مصلحت امپریالیسم ‏یعنی سرمایه داری انحصاری جهانی حکم کند، فئودالیسم را که بايد از صحنه خارج سازد را به خاک می ‏سپارد.(7)‏

در هر صورت با انقلاب سفيد سال 1341 که اصلاحات ارضی هسته اصلی آن بود، شیوه تولید فئودالی تقریبأ ‏نابود گشت و سیل مهاجرت دهقانانی که در این جریان، زمینی نصیبشان نشده بود و قرار هم نبود صاحب زمین ‏شوند، به شهرها آغاز شد. طبق آمار دولتی که در کتاب "مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک" هم به آن ‏اشاره شده است حدود 40 درصد دهقانان برای همیشه از داشتن زمین محروم شدند. چون تقسیم زمین بر ‏اساس حق نَسَق انجام می شد و خيلی از دهقانان یا فاقد این نَسَق بودند و یا قبلأ مالکان نَسَق آنها را از ‏دستشان خارج کرده بودند به همين دليل از داشتن زمين محروم شدند. خلاصه سیل دهقانان به سوی شهرها ‏جاری شد و ارتش ذخیره کار بزرگی جهت استفاده سرمایه داران وابسته در حاشیه شهرها ایجاد نمود. از سوی ‏دیگر با اصلاحات ارضی شاهانه، اقتصاد خودکفای فئودالی از بین رفت و سلطه سرمایه داری وابسته در روستاها ‏گسترش هرچه بیشتری یافت و بازار وسیع روستاهای کشور به روی سیل کالاهای ساخت شرکت های ‏امپریالیستی باز شد. با رشد روزافزون سرمایه های خارجی، بورژوازی ملّی که در این فاصله نیز کاملأ زیر ضربات ‏سرمایه امپریالیستی خُرد شده بود، هر روز سنگر جدیدی را از دست می داد و به تدریج به عنوان یک طبقه، ‏موجودیت اش کاملا از بین رفت. در همین دوره است که آمریکائی ها با اعزام هزاران مستشار نظامی ، ارتش را ‏کاملا به سبک خود و در جهت مصالح خود تجهیز نموده و سازمان دادند که علاوه بر حفظ نظم استثمارگرانه در ‏داخل کشور، همچون "ژاندارم منطقه" در جهت نیازهایشان گام بردارد.‏

به دنبال اصلاحات ارضی و بسط نفوذ امپریالیسم در شهر و روستا، امپریالیست ها ضمن تاراج منابع نفت کشور ‏امکان وسیع تری یافتند تا به استثمار و چپاول دسترنج توده ها بپردازند. برای نمونه سرمایه گذاری و وام خصوصی ‏آمريکا که در سال 51، بنا بر برخی آمار سیصد و چهل و نه میلیون ریال بود، در سال 56 به 5364 میلیون ریال ‏رسید. روشن است که امپرياليستها برای پر کردن جيب های گشاد خود به اين سرمايه گذاری ها و دادن وام ها ‏می پرداختند. بدون شک اين امر نتيجه ای جز فقر و فلاکت توده ها نمی توانست داشته باشد. به همين دليل ‏هم این چپاول ها و غارت ها و استثمار وحشيانه نيروی کار، تضادهای اجتماعی را شدت هر چه بیشتری بخشید ‏و طبقات مختلف صف خلق را علیه بیدادگری های سرمایه امپریالیستی و دولت مزدورش به اعتراض واداشت. به ‏خصوص که با رستاخیز سیاهکل و آغاز مبارزه مسلحانه در ايران روحيه تعرضی جديدی در ميان مردم شکل گرفت ‏و اين امر کمک نمود تا به تدریج بر زمینه رشد تضاد خلق با امپریالیسم که از کانال رژیم شاه بر جامعه ایران ‏سلطه داشت، شرایط برای خیزش عظیم توده ها در سالهای 56 و 57 آماده شوند. امری که گرچه نابودی سلطه ‏امپریالیسم را باعث نشد، اما سلطنت پهلوی را به زباله دان تاریخ انداخت.‏

تداوم سلطه امپریالیسم با قدرت گیری جمهوری اسلامی

با سقوط سلطنت پهلوی و قدرت گیری دار و دسته خمینی ، قریب به اتفاق نیرو های سیاسی دچار این توهم ‏شدند که سلطه امپریالیسم با سقوط رژیم شاه از ایران رخت بربسته است. به خصوص که سردمداران جمهوری ‏اسلامی در تبلیغات خود چنین جلوه می دادند که نه شرقی اند و نه غربی. بنابراین در بحث وابستگی جمهوری ‏اسلامی به امپریالیسم با توجه به جنگ زرگری بین خمینی و دار و دسته اش به خصوص با امپریالیسم آمریکا در ‏جهت فریب توده ها و تبلیغات طرفین علیه همدیگر که باعث ابهاماتی در اذهان مردم شد، مساله را باید از زوایای ‏مختلفی مورد بحث قرار داد. یکی از مواردی که در این بحث از اهمیت زیادی برخوردار است امر چگونگی به ‏قدرت رسیدن جمهوری اسلامی است که کمک زیادی به درک درست این مساله می کند. همه می دانیم ‏که در بستر رشد و گسترش انقلاب سالهای 56 - 57 وقتی که رژیم شاه از کنترل انقلاب مردم در مانده شد و در ‏نتیجه منافع امپریالیستها در ایران به خطر افتاد و در شرایطی که امپریالیسم آمریکا‏‎ ‎هم وجود رژیم شاه را با ‏سیاستهایی که برای آینده ایران و منطقه ریخته بود همسو نمی دید، صلاح را در تعویض نوکر وفادار خود یعنی ‏شاه با نوکر دیگری دیدند. بر این اساس در کنفرانس گوادلوپ که در 4 تا 7 ژانویه 1979 در جزیره گوادلوپ برگزار شد ، ‏چهار قدرت امپریالیستی حاضر در این کنفرانس (آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان) تصمیم گرفتند که دار و دسته ‏خمینی را جانشین رژیم شاه کنند . البته خیلی زودتر از این کنفرانس و در جریان تداوم انقلاب مردم، ارتباطات ‏وسیعی بین دار و دسته خمینی و قدرتهای امپریالیستی به ویژه آمریکا برقرار شده بود و خمینی و اطرافیانش ‏کاملا برای نیرو های امنیتی امپریالیستها شناخته شده بودند. حتی اخیرا آشکار شد که سیا (‏CIA‏) خانه ای ‏نزدیک محل استقرار خمینی در فرانسه تدارک دیده بود که مامورانش از این طریق در تماس دائم با دار و دسته ‏خمینی بوده اند. اما در هر حال در کنفرانس مزبور بود که سیاست جایگزین کردن دار و دسته خمینی بجای رژیم ‏شاه قطعیت یافت. این امر واقعیتی است که تاکنون صد ها سند و فاکت در باره اش منتشر شده است و در آثار ‏سازمانی ما هم بار ها به آنها اشاره شده است. بنابراین چگونگی روی کار آمدن جمهوری اسلامی یکی از جلوه ‏های وابستگی این رژیم به امپریالیستها بوده و بیانگر آن است که رژیم جمهوری اسلامی با هدف تأمین منافع ‏این قدرت ها در ایران بر اریکه قدرت نشست.‏

واقعیت این است که انقلاب توده ها نظم امپریالیستی را به لرزه انداخته بود. در این زمان که توده ها کاملاً به ‏ضدیت امپریالیستها با مردم ایران واقف بودند ، چنان جو ضد امپریالیستی قوی ای در جامعه به خصوص علیه ‏امپریالیسم آمریکا جریان داشت که درست در روز خروج شاه از کشور مردم فریاد می زدند "بعد از شاه نوبت ‏آمریکاست". درست به دلیل چنین آگاهی و روحیه ضد امپریالیستی در میان مردم بود که رژیم خمینی الزاما ‏می بایست چهره ای ضد امپریالیستی و ضد آمریکائی به خود بگیرد تا بتواند خود را هم زبان با مردم ‏جلوه داده و بکوشد تا مردم باورش کنند. از طرف دیگر درست به دلیل وجود جو ضد امپریالیستی عمیق در ‏میان توده ها بود که یکی از زمینه های افشاگری نیروهای مبارز ایران علیه رژیم جدید جهت آگاه کردن مردم، رو ‏کردن ارتباط و تماس های دست اندرکاران رژیم تازه به قدرت رسیده چون بازرگان، بهشتی ، موسوی اردبیلی ، ‏قطب زاده و یزدی و غیره با آمریکا و دیگر قدرتهای امپریالیستی بود. حد بالای خشم و نفرت مردم از امپریالیسم ‏آمریکا شرایط و وضعی را سبب شده بود که خود مطبوعات و مسئولان دولت آمریکا در آن زمان می نوشتند و ‏می گفتند که در شرایط ایران نباید انتظار داشت که مسئولین حکومتی از آمریکا دفاع کنند و یا علیه اش شعار ‏ندهند. بنابراین خمینی و جمهوری اسلامی از همان ابتدا نمی توانستند و مصلحت نبود که خود را همانند شاه ‏متحد و همپیمان امپریالیسم قلمداد کنند. سیر رویداد ها در فضای ملتهب آن سالها هم این الزام را قطعی تر نمود ‏و کار به اشغال سفارت آمریکا در ایران کشید تا جنگ زرگری بین آمریکا و رژیم خمینی واقعی جلوه کرده و رژیم ‏جدید بتواند خود را در نزد توده ها ضد آمریکا و ضد امپریالیسم جا بزند.‏

در رابطه با سیاست آمریکا که در شرایط اوجگیری انقلاب توده ها حاضر شد شاه، این نوکر وفادار خود را فدا کند ‏باید به سیاست محاصره شوروی سابق بوسیله کمربند سبز اسلامی نیز اشاره کرد. بر اساس اسنادی که ‏تاکنون منتشر شده است امپریالیستها در چهارچوب این سیاست، در شرایطی که در افغانستان مجاهدین افغان ‏را علیه شوروی سازمان داده بودند، به صلاح خود می دیدند که با توجه به جریان انقلاب توده ها و بحرانی شدن ‏شرایط ایران به جای رژیم شاه یک رژیم اسلامی سر کار بیاورند. به همین خاطر در کنفرانس گوادلوپ از میان ‏پیشنهاد های مختلفی که وجود داشت روی خمینی متمرکز شدند. اسناد تاکنون منتشر شده حاکی است که در ‏مذاکرات امپریالیستها و به خصوص آمریکائی ها با دار و دسته خمینی ، روی سه موضوع مهم تاکید شده بود. ‏یکی آن که با روی کار آمدن رژیم جدید ، ساخت ارتش باید دست نخورده باقی بماند، دوم، در تولید و صدور نفت ‏خللی ایجاد نشود، سوم کمونیستها و آزادیخواهان در جامعه باید شدیدا سرکوب شوند. با پذیرش این شروط بود ‏که امپریالیستها کنترل ماشین دولتی را در اختیار دار و دسته خمینی قرار دادند تا نظام اقتصادی - اجتماعی ‏وابسته ایران را از گزند انقلاب حفظ نمایند. بنابراین ماشین دولتی با همه نهادها و ارگان های ضد خلقی اش ‏دست نخورده در اختیار رژیم خمینی قرار گرفت و این رژیم حفظ و حراست از نظم اقتصادی - اجتماعی حاکم یعنی سیستم سرمایه داری وابسته را از روز اول هدف همه فعالیت ها و عملکرد هایش قرار داد. این نظم ‏استثمارگرانه و ضد خلقی که در جریان انقلاب ضرباتی به آن وارد شده بود را رژیم خمینی می بایست ‏با سرکوب انقلاب البته به نام انقلاب به نفع تداوم سلطه امپریالیستها بر جامعه ایران محفوظ نگهدارد.‏

زیر نویس:

‏3- داستان انقلاب - محمود طلوعی (صفحه 137)‏

‏4- داستان انقلاب - محمود طلوعی (صفحه185)‏

‏ 5- در حالی که طی سال های 1326 تا 1333 مجموع اعتبارات و وام های خارجی دولت ايران تنها 8.8 میلیون دلار ‏بود. این رقم در سالهای 33 تا 40 به بیش از 663.5 میلیون دلار بالغ شد. ‏

‏6- ميزان سرمايه گذاری خارجی که با مشارکت سرمايه داران وابسته و يا دولت انجام می شد در فاصله سال ‏‏1343 تاسال 1348ده برابر شد.‏

‏7- در جنبش انقلابی ما بودند تفکراتی که با تکیه بر این اصل مارکسیستی که: "بورژوازی به هر جا قدم گذارد ‏منافع اش ايجاب می کند که روابط بورژوایی را برقرار نمايد" اتحاد امپریالیسم با فئودالیسم را غیر واقعی قلمداد ‏می کردند. آنها متوجه این واقعیت نبودند که امپریالیسم ناچارا با فئودالیسم متحد می شود تا بعد از کسب ‏آمادگی های لازم آنرا از صحنه خارج سازد.‏

‏(ادامه دارد) ‏